آب حیات
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
آب حیات . [ ب ِ ح َ ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب ) آب زندگانی : آب حیات زیر سخنهای خوب اوست آب حیات را بخور و جاودان ممیر. ناصرخسرو. کنونم آب حیاتی بحلق تشنه فروکن نه آنگهی که بمیرم به آب دیده بشویی . سعدی . سیاهی گر بدانی عین ذاتست بتاریکی درون آب حیات است . شیخ محمود شبستری . طبیبی چه خوش گفت در خاک بلخ که آب حیاتست داروی تلخ . امیرخسرو دهلوی . چو هست آب حیاتت به دست تشنه ممیر فلاتمت و من الماء کل شی ٔ حی . حافظ. ◄ بمجاز، دهان معشوق . ◄ قسمی از شیرینی و حلوا. ◄ نوعی از شراب به ادویه ٔ تند آمیخته و آن را ماءالحیات نیز گویند. ◄ نوعی از مهره ها برنگ زرد که زنان از آن دستبند و امثال آن کنند.