آب خیز
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
آب خیز. (اِ مرکب ) طوفان : آب خیز است این جهان کشتیت را بادبان این طاعت و دانش خله . ناصرخسرو. و دل در میان طوفان بلا و آبخیز محنت و عنا گرفتار شد. (تاج المآثر). اندر این آب خیز نوح توئی واندر این دامگه فتوح توئی . اوحدی . ◄ طغیان و افزایش آب در فصل بهار. بهارآب : و ایشان را [ مردم سرخس را ] یکی خشک رود است که اندر میان بازار میگذرد و بوقت آبخیز اندرو آب رَوَد و بس . (حدودالعالم ). و از آنجا روی بقصبه نهاد وقت آبخیز بودبه شور رسید ترسید از عبره کردن آن آب . (تاریخ بیهق ). ◄ مد، مقابل جزر. ◄ و در برهان به معنی ناودان نیز آمده است . ◄ (نف مرکب ) زمین آب دار چون چمن و جز آن . نزّاز.