آب دیده
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
آب دیده . [ ب ِ دی دَ / دِ ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب ) اشک : فرنگیس چون روی بهزاد دید شد از آب دیده رخش ناپدید. فردوسی . سزد که دو رخ کاریز آب دیده کنی که ریزریز بخواهدْت ریختن کاریز. کسائی . بدم چو بلبل وآنان به پیش دیده ٔ من بدند همچو گل نوشکفته در گلزار کنون ز دوری ایشان دو جوی میرانم ز آب دیده و من بر کنار بوتیمار. جمال الدین عبدالرزاق . کنونم آب حیاتی بحلق تشنه فروکن نه آنگهی که بمیرم به آب دیده بشویی . سعدی .
آبدیده . [ دی دَ / دِ ] (ن مف مرکب ) جامه یا متاعی دیگر که در آب افتاده و بدان زیان رسیده باشد.