آب رخ
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
آب رخ . [ ب ِ رُ ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب ) اعتبار. جاه . آبرو : آب رخ زآب پشت بگریزد کآب پشت آب رویها ریزد. سنائی . در جستن نان آب رخ خویش مریزید در نار مسوزید روان از پی نان را. سنائی . خاقانیا ز نان طلبی آب رخ مریز کآن حرص کآب رخ برد آهنگ جان کند. خاقانی . ♦ آب رخ بردن کسی را ؛ آبرو ریختن او را.