آب زر
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
آب زر. [ ب ِ زَ ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب ) زر محلول که بدان نویسند و تذهیب کنند. معرّب آن زریاب و بتصحیف زرباب است : کسی گفت چگونه میبینی این دیبای مُعْلَم را بر این حیوان لایعلم ؟ گفتم خطی زشت است که به آب زر نوشته است . (گلستان ). منه جان من آب زر برپشیز که صراف دانا نگیرد بچیز. سعدی . ♦ چون آب زر شدن ِ کار ؛ سخت نیکو و بسامان شدن آن، و مرادف آن چون زر و چون نگار شدن است : از پی زر بسر چو آب از پی آن دَوَم که او با چو تو نقره ای کند کار دلم به آب زر. مجیر بیلقانی . تا ز رای تو یافت پرتو نور کار خورشید همچو آب زر است . رفیعالدین لنبانی . آفتابی که هر دو عالم را کار از او همچو آب زر گردد. عطار. ◄ شراب سفید.