آب سیاه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
آب سیاه . [ ب ِ ] (ترکیب وصفی، اِ مرکب ) آب سیه . کوری تام یا ناقص که از ضمور و اطروفیای ِ عصب باصره پدید آید : ز سهم خدنگت بروز سپید درآید بچشم خور آب سیاه . کمال الدین اسماعیل . و چشم آب سیاه آورده را زاور گویند. (برهان ). ♦ آب سیاه آوردن چشم ؛ زاور شدن آن و نزول آب سیاه در آن . ♦ آب سیاه ناقص ؛ درجه ٔ اول آب سیاه است که تیرگی و تاری در چشم پدید آرد و بعمی و آب سیاه تام منتهی گردد. ◄ آب عظیم و عمیق : بر لب آب سیاهی که در میانه فاصله بود فرود آمدند. (ظفرنامه ٔ شرف الدین ). ◄ طوفان . ◄ مجازاً به معنی آفات و مکروهات ومرگ آید : زردگوشان بگوشه ها مردند سر به آب سیه فروبردند. نظامی . من و آب سرخ و سر سبز شاه جهان گو فروشو به آب سیاه . نظامی . جهان اگر همه آب سیه گرفت چه باک چو راضیم بیکی نان و آبک انگور. ابن جلال . ◄ سعیر که از دهانه های آتش فشانی بیرون دَوَد : آب سیه از زمین برآمد مرگ از در آهنین برآمد بارید بباغ ما تگرگی وز گلبن ما نماند برگی . نظامی . خضرت صحرا آب سیاه پنداشتی . (راحةالصدور راوندی ). ◄ مداد. نِقس . زگالاب . دوده ٔ مرکب : آب سیه خورده چنان گشت مست کش چو نگیرند بیفتد ز دست . امیرخسرودهلوی (در وصف قلم ). ◄ و به معنی سرشک و اشک و طوفان نوح و سیل و گل ولای و شراب نیز در فرهنگها آمده است .
آب سیاه .(اِخ ) نام دره ای در نزدیکی شهر قنوج در هندوستان .