آب کار
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(بِ) (اِمر.)<BR>۱- آبرو، اعتبار.<BR>۲- نطفه، منی.<br>
(ص مر.)۱ - سقا.<BR>۲- شرابخوار.۳ - ساقی.<BR>۴- باده فروش.<BR>۵- نگین ساز.<BR>۶- آبیاری مزرعه.<BR>۷- کسی که فلزات را آب میدهد.<br>
فرهنگ فارسی معین
(بِ) (اِمر.) ۱- آبرو، اعتبار. ۲- نطفه، منی.
(ص مر.)۱ - سقا. ۲- شرابخوار.۳ - ساقی. ۴- باده فروش. ۵- نگین ساز. ۶- آبیاری مزرعه. ۷- کسی که فلزات را آب میدهد.
لغتنامه دهخدا؛ نسخه SQL
آب کار. [ ب ِ ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب ) نطفه : آب کارت مبر که گردی پیر... سنائی .
آبکار. (ص مرکب ) سقاء. آبکش : در تتق بارگهش گاه بار مائده کش عیسی و خضر آبکار. امیرخسرو. ابر را گفتم که چندین دور امساکت ببود گفت کزبهر رکاب شه بدم در انتظار کآن زمان کآید شه عالم بدارالملک خویش گوهر خود را کنم در راه میمونش نثار تا درافشانی من در شهر هر کو بنگرد دست شه خواند مرا باری نه ابر آبکار. امیرخسرو. ◄ آبیار کشت و زرع . ◄ شرابخوار. و رجوع به کارآب شود. ◄ آنکه فلزات را آب دهد. ◄ میفروش . باده فروش . شیره کش : بانگ آمد از قنینه کآباد بر خرابی هان آبکار عشرت گر مرد کار آبی . خاقانی . ◄ (اِ مرکب ) کاریزکنی . تنقیه ٔ قنات . لای روبی . لاروبی : دربن چاه بلا افتاده هم بر آب کار هرکه در کوی تو یک بار از سر جاه آمده . اثیر اخسیکتی .
فرهنگ املایی
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی
فرهنگ نامهای فارسی
نام مردانه