آباد کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
آباد کردن . [ ک َ دَ ] (مص مرکب ) عمارت . عمران : به گرد اندرش روستاها بساخت چو آباد کردش کهان را نشاخت . فردوسی . وز آن پس جهان یکسرآباد کرد همه روی گیتی پر از داد کرد. فردوسی . ز هوشنگ ماند این سده یادگار بسی باد چون او دگر شهریار کز آباد کردن جهان شاد کرد جهانی بنیکی از او یاد کرد. فردوسی . از آن رفته نام آوران یادکرد بداد و دهش گیتی آباد کرد. فردوسی . صد خانه اگر بطاعت آباد کنی زآن به نبود که خاطری شاد کنی . علأالدوله ٔ سمنانی .