آبادانی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
آبادانی . (حامص مرکب ) عمران . عمارت . (دستوراللغة) : آن زمین را که دروست برکت و آبادانی و قاعده های استوار می نهد. (تاریخ بیهقی ). متحیر گشت و گفت آنچه در دنیا برای آبادانی عالم بکار آید... در این آیت بیامده است . (کلیله و دمنه ). و بهیبت و شوکت ایشان آبادانی جهان وتألیف اهواء متعلق باشد. (کلیله و دمنه ). ◄ (اِ مرکب ) محل معمور. آبادی . قریه . ده . شهر : زاغ روی به آبادانی نهاد. (کلیله و دمنه ). آفتابی که رسد منفعت است بخرابی و به آبادانی . انوری . ◄ معموره ٔ ارض . ربع مسکون : و این [ هندوستان ] بزرگترین ناحیت است اندر آبادانی شمال . (حدودالعالم ). و خراسان نزدیک میانه ٔ آبادانی جهان است . (حدودالعالم ). آن مملکت های بزرگ که گرفت [ اسکندر مقدونی ] ودر آبادانی جهان که بگشت سبیل وی آن است که کسی بهرتماشا بجایها بگذرد. (تاریخ بیهقی ). ◄ سکنه و پیشه وران و نظایر آن که اساس عمران بر آنها است : و این مداین شهری بزرگ بود و با آبادانی و آبادانی وی ببغداد بردند. (حدودالعالم ). ◄ (حامص مرکب ) بسیارمردمی : و جایهایی اند با خواسته و نعمت و آبادانی . (حدودالعالم ). ◄ مجازاً، رفاه . سعادت . غنا : و جز خشنودی و آبادانی خان و مان تو نخواهیم . (تاریخ بخارای نرشخی ). ♦ امثال : آب آبادانی است . آب به آبادانی میرود ؛رود و جوی منتهی بشهر یا دیه میشود. نه آب و نه آبادانی نه گلبانگ مسلمانی ؛ مکانی قفر یا بی سکنه . هر آنچه بینند در ویرانی، نگویند در آبادانی . (از اسرارالتوحید).
آبادانی . (اِخ ) نام مردی بعرب که بعلم و پرهیزگاری معروف بوده است، منسوب بشهر آبادان .