آبشخور
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(بِ خُ) (اِمر.) = آبشخوار. آبشخورد:<BR>۱- جای خوردن یا برداشتن آب.<BR>۲- ظرف آبخوری.<BR>۳- منزل، مقام.<BR>۴- بهره، قسمت.<BR>۵- سرنوشت.<br>
فرهنگ فارسی معین
(بِ خُ) (اِمر.) = آبشخوار. آبشخورد: ۱- جای خوردن یا برداشتن آب. ۲- ظرف آبخوری. ۳- منزل، مقام. ۴- بهره، قسمت. ۵- سرنوشت.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
آبشخور. [ ب ِ خوَرْ / خُرْ ] (اِ مرکب ) جایی از رود یا نهر یا حوض که از آن آب توان خورد و یا توان برداشت . ورد. مورد. مشرب . منهل . شریعه . مشرع . عَطَن . معطن . مشربه . شرعه . حوض . آبخور. سرچشمه . آبشخوار : الملحاح ؛ آن شتر که از آبشخور (عطن . معطن ) واتَر نیاید. (السامی فی الاسامی ). جهان دار محمود شاه بزرگ به آبشخور آرد همی میش و گرگ . فردوسی . از این پس نه آشوب خیزد نه جنگ به آبشخور آید گوزن و پلنگ . فردوسی . چرا گاه این گاو بدتر نبود هم آبشخورش نیز کمتر نبود بپستان چنان خشک شد شیر اوی دگرگونه شد رنگ و آژیر اوی . فردوسی . گیا نیست و آبشخور چارپای فرود آمدن را نیابی تو جای . فردوسی . همان از دل پاک و پاکیزه کیش به آبشخور آری همی گرگ و میش . فردوسی . ◄ منزل . مقام . موطن : ببهرام داد آن زمان دخترش بدان تا بچین باشد آبشخورش . فردوسی . بتوران زمین زادی از مادرت همانجابد آرام و آبشخورت . فردوسی . بدو گفت رستم ترا کهترم بشهر تو کرد ایزد آبشخورم . فردوسی . دستش نگیرد حیدرم دستم نگیرد عمّرش رفتم پس آبشخورم او از پس آبشخورش . ناصرخسرو. ◄ نصیب . قسمت . روزی : یکی راه بگشای تا بگذرم بجایی که کرد ایزد آبشخورم . فردوسی . وگر هیچ رنج آیدت بگذرم ز جای دگر جویم آبشخورم . فردوسی . ما برفتیم تو دانی و دل غمخور ما بخت بد تا بکجا میبرد آبشخور ما. حافظ.
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی