آبگیر
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(اِمر.)<BR>۱- استخر، حوض.<BR>۲- تالاب، برکه.<BR>۳- ظرفی که در آن آب یا گلاب ریزند.<BR>۴- خادم حمام.<BR>۵- کسی که سوراخ ظرفهایی م انند سماور یا آفتابه را با موم مذاب یا قلع میگرفت.<BR>۶- گنجایش حوض یا هر ظرف دیگری.<br>
فرهنگ فارسی معین
(اِمر.) ۱- استخر، حوض. ۲- تالاب، برکه. ۳- ظرفی که در آن آب یا گلاب ریزند. ۴- خادم حمام. ۵- کسی که سوراخ ظرفهایی م انند سماور یا آفتابه را با موم مذاب یا قلع میگرفت. ۶- گنجایش حوض یا هر ظرف دیگری.
لغتنامه دهخدا؛ نسخه SQL
آبگیر. (اِ مرکب ) دریا. بحر : بیامد بدریا هم اندر شتاب زهر سو درافکند زورق بر آب ز آگاهی نامدار اردشیر سپاه انجمن شد بر آن آبگیر. فردوسی . یکی آبگیر است از آن روی شهر کز آن آب کس را ندیدیم بهر که خورشید تابان چو آنجا رسید بدان ژرف دریا شود ناپدید. فردوسی . ◄ مرداب . برکه . غدیر. بطیحه : وز آنجایگه لشکر اندر کشید یکی آبگیری نو آمد پدید بگرد اندرش نی بسان درخت تو گفتی که چوب چنار است سخت . فردوسی . وراخرم خواند جهاندیده پیر بدو اندرون بیشه و آبگیر. فردوسی . در کتاب خزائن العلوم چنین آورده است که این موضع که امروز بخاراست آبگیر بوده است و بعضی از وی نیستان بوده است و درختستان و مرغزار. (تاریخ بخارای نرشخی ). در آبگیری دو بط و سنگ پشتی ساکن بودند. (کلیله و دمنه ). در این نزدیکی آبگیری دانم . (کلیله و دمنه ). در این آبگیر ماهی بسیار است . (کلیله و دمنه ). بطی در آبگیر روشنایی ماه می دید، پنداشت که ماهی است . (کلیله و دمنه ). آورده اند که در آبگیری دور... سه ماهی بودند. (کلیله و دمنه ). ◄ چشمه : از آن تاختن رنجه گشت اردشیر بدید از بلندی یکی آبگیر جوانمرد پویان بگلنار گفت که اکنون که با رنج گشتیم جفت بباید بر این چشمه آمد فرود که شد باره و مرد بی تار و پود. فردوسی . بیامد سوی چشمه کهزاد شیر زمانی برافتاد بر آبگیر. فردوسی . ◄ مصنعه : مهدی بحج رفت و اندر بادیه مصنعه ها و آبگیرها فرمود کردن . (مجمل التواریخ ). و از خیرات سلطان ملکشاه آبگیرهای راه حجاز است که فرمود. (راحةالصدور راوندی ). ◄ حوض . استخر. آب انبار : دگر شارسان برکه ٔ اردشیر پر از باغ و پرگلشن و آبگیر. فردوسی . سبک بر سر آبگیر گلاب بفرمودشان ساختن جای خواب . فردوسی . در او آبگیری بپهنای راغ شناور در آب شکن گیرماغ . اسدی . ◄ ظرفی گلاب و عطرهای مایع را که در بزمها می نهاده اند : صد اشتر ز گنج و درم کرد بار ز دینار پنجَه زبهر نثار... چو از جامه ٔ خزّ و چینی حریر ز زرّ و زبرجد یکی آبگیر بمریم فرستاد و چندی گهر یکی نغز طاوس کرده بزر. فردوسی . فروزنده ٔ مجلس و میگسار نوازنده ٔ چنگ با گوشوار... طبقهای زرین پراز مشک ناب بپیش اندرون آبگیر گلاب . فردوسی . ◄ شمر. غفچ . ژی . (فرهنگ اسدی ). غفچی . (صحاح الفرس ). کوژی . آبدان . تالاب . کولاب . غدیر. ثغب : باد بهاری به آبگیر برآمد چون رخ من گشت آبگیر پر از چین . عماره . ز باران زوبین وباران تیر زمین شد ز خون چون یکی آبگیر. فردوسی . بدو گفت بهرام کز شهر تو ز مردی نیامد جز این بهر تو که ماهی فروشند یکسر همه ز تمّوز تا روزگار دمه ترا پیشه دام است بر آبگیر نه مرد سنانی نه کوپال و تیر. فردوسی . چو آگاهی آمد ز شاه اردشیر که آورد لشکر بر این آبگیر. فردوسی . چکاچاک تیغ آمد و گرز و تیر ز خون یلان گشت دشت آبگیر. فردوسی . چو آگاهی آمد بشاه اردشیر پر اندیشه شد بر لب آبگیر. فردوسی . وز آن پس بهر سو بشد مرد پیر بیاورد مردم سوی آبگیر. فردوسی . چو دو آبگیرش پر از خون دو چشم مرا دید و غرّید و آمد بخشم . فردوسی . هوا دام کرکس شد از پرّ تیر زمین شد زخون سران آبگیر. فردوسی . شده آبگیران فسرده ز یخ چنان کوس رویین اسکندران . منوچهری . ماغ اندر آبگیر و بر او قطره های آب چون چهره ٔ نشسته بر او قطره های خوی . منوچهری . ماهی در آبگیر داردجَزْعین زره آهو در مرغزار دارد سیمین شکم . منوچهری . رسیدند زی آبگیری فراز زده کله ٔ زرّبفت از فراز. اسدی . کمان آزفنداک شد ژاله تیر گل غنچه پیکان زره آبگیر. اسدی . مرکبش را چه آب گیر و چه بحر خنجرش را چه یک تن و چه هزار. مسعودسعد. ریخت از شاخ درختان از نهیب تیر او غیبه های جوشن زر آبگون بر آبگیر. سوزنی . ◄ افزاری مانند جاروب از لیف و مانند آن که شومالان یعنی آهاردهندگان بر آب زنند و بر تانه که بجهت بافتن ترتیب کرده باشند، فشانند : بدفته و حد و ماشوره و کلاوه و چرخ به آبگیر و بمشتوب و میخ کوب و طناب . خاقانی . ◄ گنجایش و ظرفیت حوضی یا پیمانه ای یا مکیالی : آبگیر این حوض ده کرّ است . ◄ ظرف آب . آوند. آبدان . ◄ تمام پهنه ای که آب آن بیک رود ریزد. (فرهنگستان زمین شناسی ). ◄ (نف مرکب ) خادم حمام که آب ِ شست وشوی دهد. ◄ آنکه سوراخ و درزهای ظروف فلزین چون سماورو آفتابه و تیان حمام با قلعی یا موم مذاب بندد.
مترادف و متضاد
برکه، برم، تالاب، غدیر استخر، حوض مرداب
فرهنگ املایی
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی