آتش پارسی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
آتش پارسی . [ ت َ ش ِ ](ترکیب وصفی، اِ مرکب ) تبخال و تبخاله : دید مرا گرفته لب آتش پارسی ز تب نطق من آب تازیان برده بنکته ٔ دری . خاقانی . ◄ نام مرضی که آن را نار پارسی گویند و این مرض همان جمره است یا مرض دیگر نزدیک بدان، و آن بثره ٔ چند است بسیار سوزان و با درد شدید و در اوایل چرکی و زردابی با او همراه و جوشش وشور و پخته شدن آن بدیگر بثور شبیه نیست و لون آن بزردی مایل است و خداوند این مرض غالباً با حرارت و تب میباشد و علاج آن بدفع صفرا و ضمادهای خنک و غذاهای مرطوب باید کردن و این غیر از آتشک است که بنار فرنگ و آتشک فرنگ معروف است . (نقل به اختصار از فرهنگ سروری ). جمره . نار فارسیه : نترسم ز خصمان اگر برطپند کزین آتش پارسی در تبند. سعدی . از آتش پارسی روان سوزتر است این عشق که از خاک خراسان آورد. ؟ (از سروری ).