آثار
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
آثار. (ع اِ) ج ِ اَثَر و اِثْر. نشانه ها. علامات . چیزها که از کسی بر جای ماند. آسال : ای فخر آل اردشیر ای مملکت را ناگزیر ای همچنان چون جان و تن آثار و افعالت هژیر. دقیقی . چنین کنند بزرگان چو کرد باید کار چنین نماید شمشیر خسروان آثار. عنصری . آن رسوم و آثار ستوده هیچ جای نیست . (تاریخ بیهقی ). پادشاهان را چون نیکوسیرت و نیکوآثار باشند طاعت باید داشت . (تاریخ بیهقی ). آنکه آثار همتش بسته ست گردن دین و ملک را زیور. مسعودسعد. و تو اگرچه مراد خویش مستور میداشتی من آثار آن میدیدم . (کلیله و دمنه ). و یکی از آثار باقی آن پادشاه حضرت بغداد است . (کلیله و دمنه ). آنچنان آثار مرضیه و مساعی حمیده که در تقدیم ابواب عدل و سیاست سلطان ماضی ... ابوالقاسم محمود است . (کلیله و دمنه ). آثار و دلائل آن حیرت می بینم . (کلیله و دمنه ). آنگاه در آثار و نتائج علم طب تأملی کردم . (کلیله و دمنه ). ◄ احادیث و اخبار مأثوره . سنن . واهل حدیث آنچه را که از پیغمبر مأثور است خبر و آنچه را از صحابه منقول است اثر گویند. ◄ لوازمی که معلل بیک چیز باشند یعنی علت آنها یک چیز باشد. (تعریفات میرسید شریف ). ◄ ج ِ ثأر، به معنی خونخواهی، کینه جوئی . ♦ آثار سفلی ؛ آثار طبایع و عناصر چهارگانه . ♦ آثار علوی ؛ اثرهای افلاک و کواکب .