آذرنگ
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
آذرنگ . [ ذَ رَ ] (اِ) غم صعب . محنت صعب . (فرهنگ اسدی ). درد. رنج . خدوگ . آدرنگ : ز فرزند بر جان و تنْت آذرنگ تو از مهر او روز و شب چون نهنگ . ابوشکور. به آهن نگه کن که برّید سنگ نرست آهن از سنگ بی آذرنگ . ابوشکور. مکن بیش از این در جدایی درنگ که از غم بجانم رسید آذرنگ . خسروانی . نباشد کوه راوقت درنگ تو درنگ تو جهان هرگز نجوید تا تو باشی آذرنگ تو. فرخی . نیاید هیچ شاهی سوی تو هرگز بجنگ تو جهان هرگز نجوید تا تو باشی آذرنگ تو. فرخی . تا کیم از چرخ رسد آذرنگ تا کیم از گونه ٔ چون بادرنگ ؟ مسعودسعد. ای چشم خوشت مرا چو دیده یک روز مباد آذرنگت . سنائی . بی آذرنگ آید هر لنگ از عصا فرعون لنگ را ز عصا آمد آذرنگ . سوزنی . انصاف و عدل شاه بتدبیر رای تو برداشت از جهان ستم و جور و آذرنگ . سوزنی . ◄ آتش : چو گوگرد زد محنتم آذرنگ که در خاکم افکند چون بادرنگ . مسعودسعد. برآسود یک هفته بر جای جنگ بیاقوت می رنگ داد آذرنگ . نظامی . ◄ (ص )روشن . منور : بسنگ گران آمد آن سنگ خورد مر آن سنگ این سنگ بشکست خرد فروغی پدید آمد از هر دو سنگ دل سنگ گشت از فروغ آذرنگ . فردوسی .