آرام جان
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
آرام جان . [ م ِ ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب ) مایه ٔ سکون دل . معشوقه . معشوق : بر این برز و بالا و این خوب چهر تو گوئی که آرام جانست و مهر. فردوسی . ای ساربان آهسته رو کآرام جانم می رود وآن دل که با خود داشتم با دلستانم می رود. سعدی . از من جدا مشو که توام نور دیده ای آرام جان و مونس قلب رمیده ای . حافظ.