آرامش
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
آرامش . [ م ِ ] (اِمص ) اسم مصدر از آرامیدن . سکون . آرمِش : رایتش ساکن نگردد یک زمان در یک زمین رخشش آرامش نگیرد ساعتی در یک مقام . فرخی . ◄ طمأنینه . (ربنجنی ). اَون . سکینه . (ربنجنی ) (دستوراللغه ) : دلم را بد آرامشی زآن خبر روانم ز شادی برآمد بسر. شمسی (یوسف و زلیخا). و بنی اسرائیل را بدان [ بتابوت سکینه ] آرامش بود. (مجمل التواریخ ). ◄ غفوه . خواب اندک و سبک . سبت . ◄ رامش . آسایش . استراحت : منجم بیاورد صلاب را بینداخت آرامش و خواب را. فردوسی . بر این کینه آرامش و خواب نیست بمانند چشمم بجوی آب نیست . فردوسی . ز شب نیمه ای گفت سهراب بود دگر نیمه آرامش و خواب بود. فردوسی . بگسترد آن هر دو در آفتاب بخواب و به آرامش آمد شتاب . فردوسی . زمین سبز و جوئی پر از آب دید همه جای آرامش و خواب دید. فردوسی . ایستادن ملکان را بدر خانه ٔ او به ز آرامش و آسایش بر تخت بزر. فرخی . همه شب گرد چشم من نگردد ز خیل خواب و آرامش خیالی . ناصرخسرو. ◄ آشتی . سلم : نخست آفرین کرد بر کردگار خداوند آرامش و کارزار. فردوسی . در تهور کسی فلاح ندید روی آرامش و صلاح ندید. سنائی . ◄ مأمونی . ایمنی . امنیت : و آرامش اطراف ... بسیاست منوط است . (کلیله ودمنه ). ◄ وقفه . ◄ فراغ . ♦ آرامش با جفت ؛ رفث . مباضعه . ♦ آرامش دادن ؛ مستریح کردن . مأمون ساختن . آرام و آرمش دادن . ♦ آرامش یافتن ؛مستریح شدن . مطمئن شدن . آرمش یافتن . آرام یافتن . آسایش یافتن . و رجوع به آرام و آرام کردن و آرامی شود.