آرایش
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
آرایش . [ ی ِ ] (اِمص، اِ) (از پهلوی آرایشن ) اسم مصدر آراستن . زیب . زینت . تدبیج . زیور. جمال . زَین . زبرج . حلیه . (دهّار). زهره . تنقیش . زخرف . تجمل . تزیین . تزین . تحلی . تقین . پیرایه : خرد گیر کآرایش کارتست نگهدار گفتار و کردار تست هم آرایش تاج و گنج و سپاه نماینده ٔ گردش هور و ماه . فردوسی . ز کرده برخ بر نگارَش نبود جز آرایش کردگارش نبود. فردوسی . هم آرایش پادشاهی بُوَد جهان بی درم در تباهی بُوَد. فردوسی . که فرهنگ آرایش جان بود ز گوهرسخن گفتن آسان بود. فردوسی . سلیح تن آرایش خویش دار بود کِت شب تیره آید بکار. فردوسی . یکی بنده باشم بدرگاه تو نخواهم جز آرایش گاه تو. فردوسی . زنی بود آرایش روزگار درختی کزو فر شاهی ببار فرانک بدش نام و فرخنده بود بمهر فریدون دل آکنده بود. فردوسی . این عن فلان و قال فلان دان که پیش من آرایش کراسه و تمثال دفتر است . طیان . خواجه بروزگار پدرم آسیبها و رنجها دیده است و ماندن وی ازبهر آرایش روزگار ما بوده است . (تاریخ بیهقی ). وین همه آرایش باغ بهار بینی وین زیب و جمال و بهاش . ناصرخسرو. تن بیچارت زین شوی همی یابد این همه زینت و آرایش و این تحسین . ناصرخسرو. آرایش سپاه تو چون برکشند صف زین سرکشان خلخ و چاچ و تتار باد. مسعودسعد. بگفت اینقدر ستر و آسایش است وزین بگذری زیب و آرایش است . سعدی . ♦ آرایش این جهان ؛ زخرف دنیا. زهره ٔ حیات دنیا. ◄ ساز. سامان . آمادگی . اِعداد. تهیه . ساختگی . تنظیم .ترتیب : بیک هفته بودش بر آنجا درنگ همی کرد آرایش وساز جنگ . فردوسی . بسازند و آرایش ره کنند وز آرامگه رای کوته کنند. فردوسی . بسازیم و آرایش نو کنیم نهانی مگر باغ بی خو کنیم . فردوسی . ◄ تعبیه : نگه کرد آن رزمگه ساوه شاه به آرایش و ساز آن رزمگاه . فردوسی . ◄ باندازه کردن جامه پس از کوک زدن آن . دوباره اندازه کردن خیاط جامه ٔ کوک زده را دربر صاحب آن . فعل آن، آرایش کردن است . ◄ در مثال ذیل معنی آرایش برای نگارنده مبهم است : و ایزد تعالی منفعت همه ٔ گوهرها به آرایش مردم بازبست مگر منفعت آهن که جمیع صنایع را بکار است و جهان آراسته و آبادان بدوست . (نوروزنامه ). ◄ اَدَب .رسم . آئین . نهاد : سوی او یکی نامه ننوشته ای ز آرایش بندگی گشته ای . فردوسی . سنگ بی نمج و آب بی زایش همچو نادان بود بی آرایش . عنصری (از صحاح الفرس ). ◄ تزیین . آذین کردن : چو بشنید سیندخت گفتار اوی به آرایش کاخ بنهاد روی . فردوسی . ◄ تسویل . تمویه . صورت سازی . ادب ِ بفریب . تعارف، باصطلاح امروز. تصنع. ظاهرسازی . تبدیل صورت : از آن گفتم این کِم پسند آمدی بدین کارها فرهمند آمدی سپه ساختن دانی و کیمیا سپهبد بدستت پدر با نیا ز ما این نه گفتار آرایش است مرا بر تو بر جای بخشایش است بدین روز با خوارمایه سپاه برابر یکی ساختی رزمگاه ... فردوسی . چنین داد پاسخ که در خان تو میان بتان شبستان تو یکی مرد برناست کز خویشتن به آرایش جامه کرده ست زن . فردوسی . تاریخها دیده ام بسیار... پادشاهان گذشته را که خدمتکاران ایشان کرده اند و اندر آن زیادت و نقصان کرده اند و بدان آرایش آن خواسته اند. (تاریخ بیهقی ). ◄ بسامانی . ◄ زی ّ. ◄ آذین . آئین . تحفل . ◄ (اِخ ) نام لحنی از سی لحن باربد که آن را آرایش خورشید نیز گویند. ♦ آرایش چین ؛ معنی این ترکیب معلوم نیست، شاید آینه بندی یا پرده های نقاشی : همه کاخ کرسی ّ زرّین نهاد به پیش اندر آرایش چین نهاد. فردوسی . برآراسته دختر شاه را نباید خود آرایشی ماه را بخانه درون تخت زرین نهاد بگرد اندر آرایش چین نهاد. فردوسی . بفرمود تا تخت زرین نهند بخیمه در آرایش چین نهند. فردوسی . بفرمود [ افراسیاب ] کز نامداران هزار بخوانند و از بزم سازند کار سراسر همه دشت آذین نهند بسغد اندر آرایش چین نهند. فردوسی . بایوانها تخت زرین نهاد بخانه در آرایش چین نهاد. فردوسی . و در این دو بیت ظاهراً شاعر از آرایش چین معنی دیگری فهمیده است : بود در آرایش چین خسروی وز رُخَش آرایش دین پرتوی . کاتبی . روزی از آرایش چین شاهزاد شد بسوی دشت دل از خالشاد. کاتبی .