آردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
آردن . [ دَ ] (اِ) ظرفی چون طبقی با سوراخهای بسیار که طباخان و حلوائیان بر سر دیگ نهند و روغن و شیره و ترشی و غیر آن بدان پالایند. آبکش . پالاون . پالونه . ترشی پالا. ماشو. ماشوب . سماق پالا. اَردَن . پالوانه . زازل . ◄ کفگیر. ◄ (اِخ ) نام ولایتی . (برهان قاطع).
آردن . [ دَ ] (مص ) مخفف آوردن، چون تانستن مخفف توانستن . این مصدرغیرمستعمل لکن مشتقات از آن معمول است : درنگ آرا سپهر چرخ وارا کیاخن تَرْت باید کرد کارا. رودکی . لعل می را ز درج خم برکش در کدو نیمه کن بنزد من آر. رودکی . ار خوری از خورده بگساردْت رنج ور دهی مینو فراز آردْت گنج . رودکی . بود رسم و آئین شیر دلیر که آرد به آهستگی شیر زیر. فردوسی . به بیشه یکی خوبرخ یافتند [ گیو و طوس ] پر از خنده لب هر دو بشتافتند نگاری بدیدند چون نوبهار که از یک نظر شیر آرد شکار. فردوسی . ورا [ کیخسرو را ] پیلتن گفت کاین غم مدار که کامت برآرد همه روزگار. فردوسی . به پیش تو آرم سر و رخش اوی همان تیغ و گرز جهان بخش اوی . فردوسی . گرفتند نفرین به بهرام بر بدان جام و آرنده ٔ جام بر. فردوسی . از مار کینه ورتر ناسازتر چه باشد گفتار چربش آرد بیرون ز آشیانه . لبیبی . و من اینجاام تا همگان را بخوبی ... بر اثر وی بیارند. (تاریخ بیهقی ). یاد ناری پدرت را که مدام گه تبنگش چدی و گه خنجک . اسدی (از فرهنگ، خطی ). امروز آزار کس مجوی که فردا هم ز تو بی شک بجان تو رسد آزار آنچه نخواهی که من به پیش تو آرم پیش من از قول و فعل خویش چنان مار. ناصرخسرو. خرج آن [ مال ] بیوجه کند پشیمانی آرد. (کلیله و دمنه ). ◄ برکشیدن . فروبردن : چنین است کردار گردان فلک یکی بر مه آرد یکی بر سمک . فردوسی .