آرد
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
آرد. [ رَ ] (اِ) مخفف آراد. نام روز بیست وپنجم از هر ماه شمسی .
آرد. (اِ) نرمه و آس کرده یا نرم کوفته ٔ حبوب چون جو و گندم و برنج و نخود و باقلا. دقیق . طحین . طحن . آس . پِسْت . لوکه : گیا همچو دانه ست و ما آرد او چو بندیشی و این جهان آسیاست . ناصرخسرو. بی آرد می شود بسوی خانه زآسیا آنکو نبرده گندم و جو به آسیا شده ست . ناصرخسرو. گفت لحم و دنبه گر یابم که خواهد داد آرد گفتم آنکو آسیای چرخ گردان ساخته . کاتبی ترشیزی . تا آرد ز خمره بار بربست پیچان شده ام چو تیر تتماج . بسحاق اطعمه . ◄ تقصیر. (برهان ). ♦ آرد باقلا . ♦ آرد برنج . ♦ آرد جو ؛ دقیق الشعیر. ♦ آرد جو بریان کرده ؛پیَه . سویق الشعیر. ♦ آرد سبوس دار ؛ خشکار. ♦ آرد سپید ؛ ارده ٔ کنجد سفید. لکد. ♦ آرد شدن ؛ نرم گشتن به آس یا هاون و جز آن . ♦ آرد کردن ؛ نرم کردن به آس یا یانه و امثال آن . اِجشاش . طحن . ♦ آرد کنار ؛ سویق النبق . ♦ آرد گندم ؛ دقیق الحنطه . ♦ آرد میده ؛ سمید. ♦ آرد نخود ؛ آس کرده ٔ آن . ♦ آرد نخودچی ؛ نرم کوفته و بیخته ٔ آن که از آن شیرینی پزند و در کوفته کنند. ♦ مثل آرد ؛ سخت نرم کرده . ♦ امثال : آرد بدهن گرفته بودن ؛ آنجایی که باید سخن گفتن خاموش بودن . ما آرد خود را بیختیم آردبیز خود را آویختیم ؛ نوبت جوانی، نوبت تحصیل نام، نوبت شوی نو یا زن نو کردن من گذشته است .