آرزومند
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
آرزومند. [ رِ م َ ] (ص مرکب ) مشتاق . شایق : فریدون نهاده دو دیده براه سپاه و کلاه آرزومند شاه . فردوسی . دوان آمد ازبهر آزارتان همان آرزومند دیدارتان . فردوسی . چو آگاه شد خسرو از کارشان نبود آرزومند دیدارشان . فردوسی . همی راند حیران و پیچان براه بخواب و [ بخشک و؟ ] به آب آرزومند شاه . فردوسی . مثالها رفت بخراسان، بتعجیل ساخته شدن مردمانی که آرزومند خانه ٔ خدای عزّ و جل ّ بودند. (تاریخ بیهقی ). آرزومند رخ شاه چو ماهم حافظ همتی تا بسلامت ز درم بازآید. حافظ. ◄ حریص . آزوَر : بپرسید دیگر که خرسند کیست به بیشی ز چیز آرزومند کیست ؟ فردوسی . ◄ کامجوی . مرادطلب . حاجتمند. حاجتومند: شنیده ام که بهشت آن کسی تواند یافت که آرزو برساند به آرزومندی . شهید بلخی . ◄ راجی . مرتجی . آرزوخواه . متمنی . مشتهی . ◄ در حسرت . تمارزو. محتاج : آرزومند آن شده تو بگور که رسدنانْت پاره ٔ برزم . رودکی . رفیقان او با زر و ناز و نعمت پس او آرزومند یک تا زغاره . ابوشکور. چنین است کیهان ناپایدار در او تخم بد تا توانی مکار یکی روز مرد آرزومند نان دگر روز بر کشوری مرزبان . فردوسی . تو شادان زی و خوش خور و به آرزو رس بداندیش توآرزومند نانی . فرخی . ♦ آرزومند بودن، آرزومند شدن ؛ اشتیاق . (زوزنی ). حنین . ♦ آرزومند کردن ؛ تشویق .(دهّار).