آرستن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
آرستن . [ رِ ت َ ] (مص ) توانستن . یارستن . جرأت . تجرؤ. دلیری کردن . این مصدر صورتی از یارستن است و منفی یارستن را که نیارستن باشد میتوان منفی آرستن شمرد بتبدیل همزه بیاء : دل جنگجویان ازاو شد بدرد نیارد کسی رزم او یاد کرد. فردوسی . کس از نامداران و شاهان گُرد چنین رنجها برنیارد شمرد. فردوسی . کس این رازپیدا نیارست کرد بماندند با درد و رخساره زرد. فردوسی . نیارد شدن پیش گُرد گزین نشیند براه وی اندر کمین . فردوسی . بدرگاه خسرو بدی روز و شب نیارست بر کس گشادن دو لب . فردوسی . نیارست کردن کس آنجا گذر زدیوان و پیلان و شیران نر. فردوسی . کس از نامداران ایران سپاه نیارست کردن بدو در نگاه . فردوسی . ندارم سواری ورا هم نبرد از ایران نیارد کس این کار کرد. فردوسی . همی این بدان آن بدین گفت ماه نیارد بدین شاه کردن نگاه . فردوسی . هیچکس دانه در دهان نیارست نهادن از آن همی ترسیدند که نباید زهر باشد و هلاک شوند. (نوروزنامه ). و غلامان بیرون از قانون قرار و قاعده هیچ از رعایا نیارستندی خواست . (نوروزنامه ). و از آن پس کس طمع ایرانیان نیارست کردن . (مجمل التواریخ ). و رجوع به یارستن شود.
آرستن . [ رَ ت َ ] (مص ) مخفف آراستن : بسیار مشو غره بدین حسن دلاویز کاین حسن دلاویز تو از عشق من آرست . سلمان ساوجی .