آرمان
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(اِ.)<BR>۱- آرزو، امید.<BR>۲- حسرت، اندوه.<BR>۳- اصل.<br>
فرهنگ فارسی معین
(اِ.) ۱- آرزو، امید. ۲- حسرت، اندوه. ۳- اصل.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
آرمان . (اِ) حسرت . لهف . دریغ. اندوه . (مجمل اللغة). اَرمان . ♦ آرمان خوردن ؛ حسرت بردن . ◄ آرزو. اَمَل : هر حوائج را که بودش آرمان راست کردی میر شهری رایگان . مولوی . از فراقت روز و شب عشاق را هست الامان هرکه دیدار تو بیند نیستش هیچ آرمان . خواجوی کرمانی . ◄ امید. رجاء : نه امّید آن کایچ بهتر شوی تو نه ارمان آن کِم تو دل نگسلانی . منوچهری . ♦ امثال : بخورد و بمرد به از آرمان بگور . کرده پشیمان نکرده آرمان .
آرمان . (اِخ ) نامی از نامهای مردان : چو کردوی شاپور و چون اندیان سپهدار ارمینیه وْ آرمان نشستند با شاه ایران براز بزرگان فرزانه ٔ رزم ساز. فردوسی .
مترادف و متضاد واژهدان
ایده، ایدهآل، شعار، مرام، هدف نصبالعین آرزو، امید اندوه، حسرت، غم
فرهنگ نامهای فارسی
نام مردانه