آرمت تمثیلی از «عین القضات»
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
بلکه بگشاید گره زین مبهمات دفتری، تحریر کردی آن حکیم در کنارش، کودکش بودی مقیم با قلم، چیزی به کاغذ مینوشت طفل گفتا چیست این اشکال زشت؟ میکشی بر این ورق، خطهای کژ درهم و زشت و سیاه و کژ و مژ! کاغذی داری چنین پاک و سپید با سیاهی میکنی آن را پلید زین سیهکاری تو را مقصود چیست؟ کاغذی را تیره کردن، حیف نیست؟ در جواب او فرو ماندی پدر چون نبودی طفل را عقل و بصر کودک نادیده تعلیم و ادب کی بداند این غرضها را، سبب او چه داند کاین سیاهی، حکمتست نشر دانش، آدمی را نعمتست او نداند کاین سیاهی بر سپید میتواند بس سپیدی آفرید… لاجرم گفتی به قدر فهم او: کاین سیاهی هست در اینجا نکو این سیاهی نیست اینجا بیسبب همچو آن خال سیه بر کنج لب هر سیاهی خوش نباشد هر کجا لیکن اینجا جایز است و خوشنما گفت کودک: گر بود اینجا نکو کن سیه، هر جای آن بیگفتگو کاغذت را در مرکب خیس کن روسیاهش چون دل ابلیس کن ورنه دست از این سیهکاری بدار کاغذت را در سپیدی واگذار زین حکایت، این معما حل نشد پاسخی جامع ازآن حاصل نشد درک این مبحث ورای عقل ماست هر که لاف از فهم آن زد، ژاژخاست گرچه نتوان کرد شرح این سخن حدسیات دیگری بشنو ز من: آنکه زد بر دفتر هستی رقم صفحهای نگذاشت بیشادی و غم خوشهای گندم گرت اعطا نمود رنج کشت و زرع را بر آن فزود زیر و بالا، در نظام هستی است هر بلندی، در کنارش پستی است هر چه بر طبع تو باشد ناپسند خود مکن بر خلقت آن چون و چند خیر و شر، لازم و ملزوم همند نور و ظلمت، برهمند و همدمند گر نبودی در گلستان، قهر خار لطف گل هرگز نگشتی آشکار هرچه باشد بر خلاف میل تو آن سیاهی نیستی، شاکی مشو چون ز تدبیرش نداری آگهی نام حکمت را سیاهی مینهی تو فقط معلول میبینی و بس نیست علتها عیان بر هیچکس هرچه آن کاتب نویسد، حکمتست هم سیاه و هم سپیدش رحمتست خود مخوانی این دو را اندر تضاد هر دوشان وجهی بود از عدل و داد آنچه تو نعمت بخوانی، ای بسا در حق من آفتی هست و بلا گر ز باران، مزرع تو، آب خورد خانه خشتی من را آب برد ابر اگر در آسمان آید پدید گو سیه خوانیم آن را یا سپید؟ عدل بر تو، بلکه ظلم بر منست پس چه جای شکر و شکوه کردنست؟ بچه گرگی گر بماند گرسنه نام این را عدل بر چوپان منه گر نگردد صید در دامی اسیر بیگمان ظلمست بر صیاد پیر همرهی با صید، نامش عدل نیست گاه در بطن ستم، عدلی خفیست عدل و ظلم اینجا نه منفک از همند یک کجا زخمند و جایی مرهمند دفتر تقدیر گر ماندی سپید قصه دنیا به آخر میرسید