آرمده
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
آرمده . [ رَ دَ /دِ ] (ن مف / نف ) آرمیده . ساکن . بی حرکت : گران ساخت سنگ و سبک باد پاک روان کرد گردون و آرمده خاک . اسدی . ◄ مجازاً، کاهل : بود مرد آرمده در بند سخت چو جنبنده گردد شود نیکبخت . عنصری . ◄ خفته . ◄ آهسته . نرم در رفتار : چو بیدار باشی تو خواب آیدم چو آرمده باشی شتاب آیدم . فردوسی . ◄ با خلق خوش . که در خشم نیست : گهی آرمده و گه آرغده گهی آشفته و گه آهسته . رودکی .