آزاده مرد
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
آزاده مرد. [ دَ / دِ م َ ] (ص مرکب ) آزادمرد. آزاده . جوان مرد. فتی ̍ : چه گفت آن سخن گوی آزاده مرد که آزاده را کاهلی بنده کرد. فردوسی . بترسید شاپور آزاده مرد دلش گشت پردرد و رخساره زرد. فردوسی . بزرگان ایران همه پر ز درد برفتند با شاه آزاده مرد. فردوسی . چنین رادی چنین آزاده مردی ندانم بر چه طالع زاد مادر! فرخی . ◄ ایرانی : زشت بود بودن آزاده مرد بنده ٔ طوغان و عیال ینال . ناصرخسرو. رجوع به آزاد و آزادمرد و آزاده شود.