آزار
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
آزار.(اِمص، اِ) اَذا. ایذاء. اذیت . اذاة. رنج که دهند. رنجگی . عذاب . شکنجه . عقوبت . آسیب . گزند : آزار بیش بینی زین گردون گر تو بهر بهانه بیازاری . رودکی . دل گسسته داری از بانگ بلند رنجگی باشدْت و آزار [ و ] گزند. رودکی . پسندش نیامد همی کار من بکوشد برنج و به آزار من . فردوسی . نیامدْش با مغز گفتار اوی سرش تیزتر شد به آزار اوی ... فردوسی . ز بس زشت گفتار و کردار اوی ز بیدادی و درد و آزار اوی ... فردوسی . پشوتن بدو گفت کاین است راه بدین باش و آزار مردان مخواه . فردوسی . بدانست کاین جادوئی کار اوست بدو بد رسیدن ز آزار اوست . فردوسی . وگر سر بپیچم ز گفتار اوی هراسان شود دل ز آزار اوی . فردوسی . ور بدرّی شکم و بندم از بندم نرسد ذره ای آزار بفرزندم . منوچهری . من نیز از این پس تان ننمایم آزار. منوچهری . سوگندان خورد... که ترا هیچ آزار از جهت من نباشد و با تو خیانت نکنم . (تاریخ سیستان ). امروز آزار کس مجوی که فردا هم ز تو بی شک بجان تو رسد آزار. ناصرخسرو. چون که بجوئی همی آزار من گر نپسندی ز من آزار خویش ؟ ناصرخسرو. جانش از آزار آن جهان برهد هرکه ز دین گرد جان حصار کند. ناصرخسرو. جز که آزار و خیانت نشناسند ازیرا ببدی فعل چو ماران و چو موشان بشمارند. ناصرخسرو. بنالد همی پیش گل زار بلبل که از زاغ آزار بسیار دارد. ناصرخسرو. غیبت مکن و مجوی کس را آزار هم وعده ٔ آن جهان منم باده بیار. خیام . گرْت خوی شیر و زور پیل و سم مار نیست همچو مورو پشه و روباه کم آزار باش . سنائی . ◄ کین . کینه . عداوت . بغض . بغضاء. دلتنگی . آزردگی . ملال . ملالت خاطر. ◄ رنجیدگی .رنجش . شکرآب : دل من پرآزار از آن بدسگال نبد دست من چیر بر بدهمال . ابوشکور. ز من خسرو آزار دارد همی دلش از رهی بار دارد همی . فردوسی . ترا و مرا رنج بسیار داد روان وی از ما بی آزار باد. فردوسی . بهنگام بدرود کردنْش گفت که آزار داری ز من در نهفت گرت هست با شاه ایران بگوی نباید ترا زین سخن رنگ و بوی . فردوسی . ز ره چون بدرگاه شد بار یافت دل تاجور را بی آزار یافت . فردوسی . غمین گشت [ کاوس ] و سودابه را خوار کرد دل خویشتن زو پر آزار کرد. فردوسی . تو نیز همه روز در اندیشه ٔ آنی کآن چیز کنی کز تو نگیرد دلش آزار. فرخی . و خلف بن اللیث از عمرو[ بن لیث ] به آزار رفته بود و بدرگاه خلیفت شده . (تاریخ سیستان ). شاه محمود که پسر مهتر ملک معظم نصیر الحق و الدین است و چند گاه پدر بدیدار جهان آرای او شد و او در خدمت پدر متفق اللفظ والمعنی ملازم تا چنان اوفتاد که بجهت جمعی از عشایر و قبایل مادر، در میان او و پدر آزاری ظاهر گشت و چشم زخم افتاد و شاه معظم رکن الدین محمود بخشم رفت . (تاریخ سیستان ). گفت بدرود باش ای دوست نیک که بروزگار دراز در یک جا بوده ایم و از یکدیگر آزار نداریم . (تاریخ بیهقی ). کسانی که خواجه از ایشان آزاری داشت نیک بشکوهیدند. (تاریخ بیهقی ). ابن الزیات را بکشت بسبب آزاری که از وی داشت بعهد برادرش واثق . (مجمل التواریخ ). اگر در دل او آزاری باقی است ناگاه خیانتی اندیشد. (کلیله و دمنه ). که سلام ما بقاضی بر کنون بازگو آزار ما زین مرد دون . مولوی . حکما گفته اند هرکه را رنجی بدل رسانیدی ...از پاداش آن نیز ایمن مباش که پیکان از جراحت بدر آید و آزار در دل بماند. (گلستان ). اگر آزاری از من داری که مرا از آن آگاهی نیست بازگوی . (آثارالوزراء عقیلی ). ◄ اندوه . غم . تیمار : کنون روزگاری بدین برگذشت دل ما پر آزار و تیمار گشت . فردوسی . نسوزد دلت بر چنین کارها بدین درد و تیمار و آزارها. فردوسی . کنون بشنو از من تو ای رادمرد یکی داستانی پر آزار و درد. فردوسی . زمانه نخواهم به آزارتان . فردوسی . ◄ تعب . مشقت . ماندگی : چو آسوده شد باره ٔ هر دو مرد ز آزار جنگ و ز ننگ و نبرد. فردوسی . ◄ تألم . توَجّع. رنجیدگی : بنزد کهان و بنزد مهان به آزار موری نیرزد جهان . فردوسی . چو رامین دید کو را دل بیازرد نگر تا پوزش آزار چون کرد. (ویس و رامین ). ◄ بیماری .مرض . ناخوشی . داء. درد. عاهت : آزار جوع . ◄ بیماری، چون جنون و هاری : مگر آزار داری ! ◄ ضرب . کوب . صدمه . ◄ آفت جراحت . ◄ زحمت . ♦ امثال : بکش آزار کسان و مکن آزار کسی . هاتف . بهشت آنجاست کآزاری نباشد کسی را با کسی کاری نباشد. (مصاحب ). مباش در پی آزار و هرچه خواهی کن که در شریعت ما غیر از این گناهی نیست . حافظ. هرچه نه آزار نه گناه . (خواجه عبداﷲ انصاری ). ◄ (نف مرخم ) مخفف آزارنده، در مانند: جان آزار، خاطرآزار، دل آزار، زیردست آزار، کم آزار، گوش آزار، مردم آزار، همسایه آزار. ◄ (ن مف مرخم / نف مرخم ) مخفف آزارده یا آزرده، چون در زودآزار، به معنی زودرنج : زودبیز و تند و زودآزار باشد هر شهی خواجه باری زودبیز و تند و زودآزارنیست . فرخی .