آزرده
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
آزرده . [ زَ دَ / دِ ] (ن مف / نف ) رنجیده . ملول . رَنجه . دلتنگ . آزاردیده . رنج دیده . زیان رسیده : گر این خواسته زو پذیرم همه ز من گردد آزرده شاه و رَمه . فردوسی . بسی گشتم آزرده از روزگار ببخشد گناه مرا شهریار. فردوسی . همیشه بداندیشت آزرده باد بدانش روان تو پرورده باد. فردوسی . که آزرده گشته ست از تو پدر یکی پوزش آور مکش هیچ سر. فردوسی . ببخشید [ اسفندیار ] از آن رزمگه خواسته سوار و پیاده شد آراسته سران را سپرد آنچه آورده بود بکشت آنکه زو لشکر آزرده بود. فردوسی . بدو داد فرزند گم کرده را وزو کرد خشنود آزرده را. فردوسی . مشو شادمان گر بدی کرده ای که آزرده گردی گر آزرده ای . فردوسی . ♦ آزرده شدن کسی از اختر ؛نُحوسَت از وی بدو رسیدن : بناکام رزمی گران کرده شد فراوان کس از اختر آزرده شد. فردوسی . ◄ خسته . مجروح . متأذی . مصدوم . متألم : ز خون در کَفَش خنجر افسرده بود بر و کتفش از جوشن آزرده بود. فردوسی . گرت رای بیند چو شیر ژیان بکشتی ببندیم هر دو میان بدان تا که را بر دهد روزگار که برگردد آزرده از کارزار. فردوسی . تو گر پیش شمشیر مهر آوری سرت گردد آزرده زین داوری . فردوسی . سر خصم اگر بشکند مشت تو شود نیز آزرده انگشت تو. اسدی . ◄ غضب گرفته . بخشم آمده : از او پاک یزدان چو شد خشمناک بدانست [ جمشید ] و شد شاه با ترس و باک که آزرده شد پاک یزدان از اوی بدان درد درمان ندید ایچ روی . فردوسی . همی خواست تا بر پسر شهریار سر آرد مگر بی گنه روزگار پدر گردد آزرده زو در جهان ستاند روانش یکی در نهان . فردوسی . چون منصور بنشست حیلت کشتن ابومسلم کرد که از وی بروزگار برادر [ یعنی سفاح ] آزرده بود. (تاریخ سیستان ).