آزمند
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
آزمند. [ م َ ] (ص مرکب ) حریص . مولع. شَرِه ْ. طامع. آزور.صاحب آز. آزناک . طمعکار. پرخواه . ولوع : حاسد و بدخواه او دائم به مرگ است آزمند گر در این حسرت بمیرد باک نبود، گو بمیر. سوزنی . ♦ امثال : آزمند هماره نیازمند است .