آزمودن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
آزمودن . [ زْ / زِ دَ ] (مص ) تجربت . تجربه . امتحان . اختبار. (زوزنی ). ابتلا. تجریب . (دهار). آزمایش کردن . تدریب . بلاء. (ادیب نطنزی ). بلا. بلو. ابلا. تجریس .بور. ابتیار. احتناک . سنجیدن . خبرت . (دهار). سبر. فتنه . افتتان . وارسی کردن . تمحیص . تضریس : کرا آزمودیش و یار تو گشت منال ار گناهی بر او برگذشت . ابوشکور. تیزهش تا نیازماید بخت بچنین جایگاه نگْراید. رودکی یا دقیقی . میان من و او بسی رزم بود مگر کِم بخواهد دگر آزمود. فردوسی . چو مهر کسی را بخواهی بسود بباید بسود و زیان آزمود. فردوسی . ز لشکر هر آنکس که بد زورمند بسودند سنگ آزمودند چند. فردوسی . نشاندش به آنجا که آرام بود همی خواست مر زال را آزمود. فردوسی . چنین هفت سالش همی آزمود بهر کار جز پاک زاده نبود. فردوسی . مرا آزمودی که در کارزار چنانم که با باده ٔ میگسار سپه را بدین گفتها آزمود که در دل ز لشکر ورا بیم بود. فردوسی . تیغ بر پیل آزمایدتیر بر شیر ژیان اینْت مردانه سواری اینْت مرد سهمگین . فرخی . همی دانم که رنج خود فزایم که چندین آزموده آزمایم . (ویس و رامین ). چرا من آزموده آزمایم چرا بیهوده رنج خود فزایم ؟ (ویس و رامین ). چه آشفته دل و چه خیره رایم که چندین آزموده آزمایم . (ویس و رامین ). تباهی روزگار خود فزایم چو چیز آزموده آزمایم . (ویس و رامین ). روان را رنج بیهوده نمائی که چندین آزموده آزمائی . (ویس و رامین ). نه من آشفته روی و سست رایم که چندین آزموده آزمایم . (ویس و رامین ). بجز دوزخ نباشد هیچ جایم اگر نیز آزموده آزمایم . (ویس و رامین ). ایشان را نزد نصر احمد آوردند و نصر یک هفته ایشان را می آزمود. (تاریخ بیهقی ). ایشان را میباید آزمود تا تنی چند از ایشان بخردتر اختیار کرده آید. (تاریخ بیهقی ). و ما چون کارها را نیکوتر بازنهشتیم و پیش و پس آن را بنگریستیم و این مرد را دانسته بودیم و آزموده، صواب آن نمود که ... (تاریخ بیهقی ). همانست او گرش صد آزمائی که ناید هرگز از گرگ آشنائی . ناصرخسرو. جهان را دیدم و خلق آزمودم بهر میدان درون جستم مجالی . ناصرخسرو. جهان را دیده ای و آزمودی شنیدی گفته ٔ تازی و دهقان . ناصرخسرو. از آن پس که این سفله را آزمودم بچاهش درون نوفتم گر بصیرم . ناصرخسرو. گفتم وفا نداری گفتا که آزمودی من جرب المجرب حلت بِه ِ الندامه . سنائی . شیر... اخلاق و عادات او [گاو] را بیشتر آزمود. (کلیله و دمنه ). ایشان را بارها بیازموده است [شیر ] . (کلیله و دمنه ). بارها آن را [ روشنائی را ] بیازمود [ بط ] حاصل ندید. (کلیله و دمنه ). در تقدیم ... چنین کسان سعی پیوستن همچنان باشد که کسی شمشیر بر سنگ آزماید. (کلیله و دمنه ). شتربه ... گفته که شیر را آزمودم . (کلیله و دمنه ). وصل هم نازموده ای که بلطف خون بریزد که موی نازارد. انوری . آزمودم مرگ من در زندگیست چون رهم زین زندگی پایندگیست . مولوی . اتفاقاً غلامی که دیگر دریا ندیده بود و محنت کشتی نیازموده ... (گلستان ). مردیت بیازمای وآنگه زن کن . (گلستان ). من آزموده ام این رنج و دیده این سختی ز ریسمان متنفر بود گزیده ٔ مار. سعدی . یاری که بجان نیازمائی در کار خودش مده روائی صد یار بود به نان شکی نیست چون کار بود بجان یکی نیست . امیرخسرو. کسی کو آزمود آنگاه پیوست نباید بعد از آن خائیدنش دست چو پیوندی ّ و آنگه آزمائی ز حسرت دست خود بسیار خائی . اوحدی (از ده نامه ). هرچند آزمودم از وی نبود سودم من جرب المجرب حلت بِه ِ الندامه . حافظ. ◄ تحمل کردن . کشیدن . بردن . مقاسات : به نخجیر برگرد با رای و رود بدان تا نباید بدی آزمود. فردوسی . چرا دل نهم بر دل جنگجوئی که دل زو همه رنج و درد آزماید؟ فرخی . اگر رنج مرا کوه آزماید بجای آب از او جز خون نیاید. (ویس و رامین ). نیارم بیش از این بر جای بودن نهیب برف و سرما آزمودن . (ویس و رامین ). ز کشتن تا به رستن تا درودن بسا رنجا که باید آزمودن . (ویس و رامین ). نه چون شاهان دیگر جام جوی است که از رنج آزمودن نام جوی است . (ویس و رامین ). مردم خطر عافیت چه داند تا بند بلا را نیازماید؟ مسعودسعد. ◄ کردن جنگ . دادن نبرد و رزم : که گوید ز ایران سواری نبود که یارست با شیده رزم آزمود؟ فردوسی . که گفتت که با شاه جنگ آزمای ندیدی مرا پیش او بر بپای ؟ فردوسی . همی کرد نخجیر و یادش نبود از آنکس که بااو نبرد آزمود. فردوسی . که رزم آزماید بتوران زمین بخواهد بمردی از ارجاسب کین . فردوسی . بسی رنج بیند گرانمایه مرد سواری کند آزموده نبرد. فردوسی . چو پیدا شود دشمنی کینه جوی نهان هر زمان پرس از کار اوی چو با او نشاید نبرد آزمود بچیز فراوانْش بفْریب زود. اسدی . نه با چرخ شاید نبرد آزمود نه چون بخت بد شد بود چاره سود. اسدی . ♦ دروغ آزمائی ؛ دروغگوئی : دروغ آزمائی نباشد ز رای که از رای باشد بزرگی بجای . فردوسی . ♦ دروغ آزمای ؛ دروغگوی : دروغ آزمائیست چرخ بلند گهی شاد دارد گهی مستمند. فردوسی . زبانی که باشد بریده ز جای از آن به که باشد دروغ آزمای . اسدی . ♦ دروغ آزمودن ؛ دروغ گفتن : دروغ آزمودن ز بیچارگیست نگوید کرا در هنر بارگیست . اسدی . ◄ ورزیدن : زور آزمودن ؛ کشتی گرفتن : بدان روزگار جوانی ... ریاضتها کردی چون زور آزمودن . (تاریخ بیهقی ). ◄ بکار بردن : به تیغ و به تیر و بگرز و کمند ز هر گونه ای آزمودیم چند. فردوسی . چنان چون فریدون مرا داده بود ترا دادم این تاج شاه آزمود. فردوسی . ◄ ورزانیدن . مشق دادن . ریاضت دادن : نه روبه شود زآزمودن دلیر نه گوران بساوند چنگال شیر. فردوسی . ♦ امثال : به آزموده رو نه طبیب . چهارپا را چهار روز آزمایند و دوپا را دو روز؛ آدمی را زود توان شناخت . مشک را با سیر آزمایند . و اسم مصدر و مصدر دویم آن آزمایش است . آزمودم . آزمای .