آزمون
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
آزمون . [ زْ / زِ ] (اِمص، اِ) اسم مصدر از آزمودن . بلا. امتحان . تجربه . تجربت . آزمایش . رَوَن . آروین . سنجش . اروند : کنون آزمون را یکی کارزار بسازیم تا چون بود روزگار. فردوسی . یکی دست بگرفت و بفشاردش همی آزمون را بیازاردش . فردوسی . اگر آزمون را کسی خورْد زهر از آن خوردنش درد و مرگ است بهر. فردوسی . که بر من یکی آزمون را بجنگ بگردد بسان دلاور نهنگ . فردوسی . دگر آنکه از آزمون خرد بکوشد بمردی ّ و گرد آورد. فردوسی . بپذرفت هر مهتری باژ و ساو نکرد آزمون گاو با شیر تاو. فردوسی . یکی تیغ دارم من الماس گون بزخم نوی خواهمش آزمون . اسدی . بجنگ آنکه سست آید از آزمون ورا نام بفکن ز دیوان برون . اسدی . همه دوستان را بمهر اندرون گه خشم و سختی کنند آزمون . اسدی . سزا آن بدی کز نخستین کنون مرا کردی اندر هنرآزمون . اسدی . مرا لشکری کآزمون کرده ام همین بس که از زابل آورده ام . اسدی . خواهی که کینْش جوئی ازبهر آزمون پیشانی پلنگ و کف اژدها بخار. قطران . از کمین بیرون جهد چون باد روز معرکه گر کسی گوید زبهر آزمون آن را که هان . ازرقی . آزادگی و طمع بهم ناید من کرده ام آزمون بصد مرّه . ناصرخسرو. جهانا زآزمون سنجاب و از کردار پولادی بزیر نوش در نیشی بروی زهر در قندی . ناصرخسرو. ور بکاری آزمون را تخم آز گر بروید برنیارد جز محال . ناصرخسرو. کسی راکآزمودی چند بارش مکن زنهار دیگر آزمونش . عطار. آزمایش چون نماید جان او کندگردد زآزمون دندان او. مولوی . جان نباشد جز خبر در آزمون هر کرا افزون خبر جانش فزون . مولوی . ◄ حاصل تجربه . عبرت که از تجربه حاصل آید : بهمْدان گشسب آن زمان گفت باز که ای گشته اندر نشیب و فراز بگوی آنچه دانی بکار اندرون به نیک و بد روزگار آزمون . فردوسی . ♦ امثال : آزمون رایگان ؛ این همانست که امروز گویند امتحان مال و خرجی ندارد : با پدر رای زد وگفت ای پدر شهر بردسیر خالیست ... اگر سحرگاهی چند سوار در پس دیوارها نزدیک دروازه ٔ شهر کمین سازند و چون در بگشایند خود را در شهر اندازند همانا اهل شهر را دست مدافعت و طاقت ممانعت نباشد... اتابک گفت چنین گفته اند، آزمون رایگان ... (تاریخ سلاجقه ). هر چیز بخود نیازمند است و خرد به آزمون . (منسوب به اردشیر بابکان ).