آزور
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
آزور. (ص مرکب ) آزوَر : جرعه ٔ جام خود اگر بخورم نکند درد منتم رنجور فرد باش ای حمیت قانع خاک خور ای طبیعت آزور. انوری . دهان تیر چنان باز مانده از پی چیست اگر نشد بجگرگوشه ٔ عدوت آزور؟ کمال اسماعیل .
آزور. [ وَ ] (ص مرکب ) حریص . (دهّار). آزمند. ورنج . صاحب آز. طامع. طمّاع . هلوع . ولوع . مولع : چو داننده مردم شود آزور همی دانش او نیاید ببر. فردوسی . چنین داد پاسخ که فرشیدورد یکی آزور مرد بیخواب و خورد. فردوسی . مگر گوسفندش بود صدهزار همان اشتر و اسب و خر زین شمار زمین پر ز آکنده دینار اوست که نه مغز بادش بتن در نه پوست شکم گرْسنه کالبد برْهنه نه فرزند و خویش و نه بار و بنه گرفتار در دست آز و نیاز تن از ناچریدن به رنج و گداز. فردوسی . دل آزور مرد باشد بدرد بگرد طمع تا توانی مگرد. فردوسی . توانگر شود هرکه خشنود گشت دل آزور خانه ٔ دود گشت . فردوسی . بچیزی فریبد دل آزور که باشد نیازش بدان بیشتر. اسدی .