آسانی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
آسانی . (حامص ) (از پهلوی آسانیه، استراحت . آسایش . آشتی . صلح ) یُسر. سهولت . خواری . کسه . خلاف دشواری، دشخواری، سختی و صعوبت : ایزدتعالی ... مدت ملوک طوایف بپایان آورده بود تا اردشیر را آن بدان آسانی برفت . (تاریخ بیهقی ).چون خداوند متعال ... بدان آسانی تخت ملک بما داد اختیار آن است که عذر گناهکاران بپذیریم . (تاریخ بیهقی ). سوی پسر کاکو و دیگران ... نامه ها فرمودیم بقرار گرفتن این حالها بدین خوبی و آسانی . (تاریخ بیهقی ). ♦ آسانی دادن . شفا. (دهار): آنچه با رنج یافتیش به ذُل تو به آسانی از گزافه مدیش . رودکی . بیرون کندت خدای از او گرچه بیرون نشوی تو زو به آسانی . ناصرخسرو. صعب باشد پس ِ هر آسانی نشنیدی که خاربا خرماست ؟ مسعودسعد. ◄ خواب . (برهان ). ◄ رفاهیت . آسایش . خوشی . کامروائی . کامرانی . استراحت . رفاه . بی رنجی . رَوح . لذّت . مقابل رنج و گزند : تو بر خویشتن گر کنی صد گزند چه آسانی آید بدان ارجمند... فردوسی . خداوند کوپال و شمشیر و رنج خداوند آسانی و تاج و گنج . فردوسی . نگه کرد بر کار چرخ بلند ز آسانی و سود و درد و گزند. فردوسی . همی از شهنشاه ترسانیَم سزا زو بود رنج و آسانیَم . فردوسی . نماند بکس روز سختی ّ و رنج نه آسانی و شادمانی ّ و گنج . فردوسی . نه دشواری از چیز برتر مَنِش نه آسانی از اندک اندر بُوِش . فردوسی . چو از پیش بدخواه برداشتش به آسانی آورد و بگذاشتش . فردوسی . دلاور چو پرهیز جوید ز جفت بماند به آسانی اندر نهفت بدان تاش دختر نباشد ز بن نباید شنیدنْش ننگ سخن . فردوسی . جهان جای بقا نیست به آسانی بگذار بایوان چه بری رنج و بکاخ و ستناوند؟ طیّان . اینْت خوشی ّ و اینت آسانی روز صدقه ست و بخشش و قربان (کذا). فرخی . نخواهم بی تو یارا زندگانی نه آسانی و کام این جهانی . (ویس و رامین ). از امّید تو چون من دل بریدم ز نومیدی به آسانی رسیدم . (ویس و رامین ). و حمزه اندر تاریخ خویش گفته است که نود پادشاه بکشت [ اردشیر بابکان ] از طوائف و از آن پس با مراد و آسانی بود. (مجمل التواریخ ). روز بیکاری و شب آسانی کی رسی در سریر ساسانی ؟ سنائی . ◄ کاهلی : ز آسانی نیاید شادکامی ز بیرنجی نیاید نیک نامی . (ویس و رامین ). جای رنج و انده است این ای پسر جای آسانی ّ و شادی دیگر است . ناصرخسرو. بیا بکش همه رنج و مجوی آسانی که کار گیتی بی رنج می نگیرد ساز. مسعودسعد. که آسانی گزیند خویشتن را زن و فرزند بگذارد بسختی . سعدی (گلستان ). ◄ سرّاء. رخاء. رَغد. رفاه . رغادت . نعمت . نعیم . ناز. یسار : آنکه در نعمت و آسایش و آسانی زیست مردنش زینهمه شک نیست که دشوار آید. سعدی . ◄ سماحت . نرمی . رفق . ♦ آسانی کردن در معامله ؛ اِغاضه . ♦ امثال : کاری را که گرگ بسختی انجام کند روباه به آسانی از پیش برد ؛ گاهی چاره و حیلت از زور رسیدن مقصود را سودمندتر افتد. هرکه زندگی به آسانی کند مرگش نیز به آسانی بود . (مرزبان نامه ). یک نَه و صدهزار آسانی ؛ پذیرفتن و تعهد امور مایه ٔ رنج و تن زدن از کارهامایه ٔ بی رنجی باشد : از تو پرسم غمم خوری گو نه یک نَه و صدهزار آسانی . عمادی شهریاری .