آسا
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
آسا. (اِ) گشاده شدن طبیعی دهان آدمی است بصورتی خاص از غلبه ٔ خواب یا ملال و یا شراب زدگی و یا پاره ای بیماریها. پاسک . باسک . دهان دره .دهن دره . دهن در. خمیازه . بیاستو. هاک . خامیازه . فاژ.فاژه . خامیاز. ثوباء. تثاوُب . آهنیابه : چنان نمود بما دوش ماه نو دیدار چو یار من که کند گاه خواب خوش آسا. بهرامی . و ازاین گفته اند که عطسه ٔ بر وقت سخن، گوای باشد براستی، که اندر خبر است که عطسه از فرشته است و آسا کشیدن از شیطان . (کیمیای سعادت ). و فعل آن کردن و کشیدن است . ◄ زیور. زیب . آرایش .زینت : بامّید قبولت بکر فکرم چو بهر یوسف مصری زلیخا بانواع نفایس خویشتن را بسان نوعروسی کرده آسا. عسجدی . ◄ وقار. ثبات . تمکین . آهستگی : پیوسته همی شتاب و تمکین ای شاه که طاعتت بود فرض از عزم تو چرخ میکند وام زآسای تو میکند زمین قرض . ملقابادی . زور بستاند تدبیر تو از پنجه ٔ شیر کبر بیرون کند آسای تو از طبع پلنگ . مختاری . سرو اگر با قدّ رعنای تو هم بالاستی کی چنان مطبوع و خوش اندام و باآساستی ؟ ابن یمین . ♦ به آسا ؛ بطوری که باب است . به قسمی که معمول و رسم است . آلامُد. به اَندام : ببین که صنعت استاد رسته ٔ کرمش چگونه دوخت به آسا قبای تربیتم . ابن یمین . ◄ طرز. روش . قاعده . قانون . ◄ هیبت و صلابت . (برهان قاطع). ♦ برآسای ِ ؛ مانندِ. بمنزله ٔ : وراخواندی هر زمان اردشیر که گوینده مردی بد و یادگیر برآسای دستور بودی ورا همان نیز گنجور بودی ورا. فردوسی .
آسا. (پسوند) اَسا. ادات تشبیه است . مثل . مانند. گون . گونه . شبه . وار. سان . سا. نظیر. شکل . صفت : آسمان آسا. بحرآسا. پادشاه آسا. پیل آسا. ترک آسا. خاقانی آسا. خورآسا. دلیرآسا. دودآسا. راهب آسا. رعدآسا. زمین آسا. ساسیاآسا. شیرآسا. عندلیب آسا. فلک آسا. مریدآسا. مهرآسا. یهودآسا : عدوی او شود روباه بددل چو شیرآسا خرامد او بمیدان . شهید. دربدی ّ و گدی توئی منحوس ساستاسا و ساسیاآسا. فرالاوی . بزم خوب تو جنةالمأوی مَثَل ِ ساقی تو حورآسا. خفاف . عزم و حزمش به جنبش و بسکون آسمان باشد و زمین آسا. ابوالفرج رونی . بگیر قبضه ٔ شمشیر عدل و جنبش کن بگرد گرد همه هند پادشاه آسا. مسعودسعد. جان بکف برنه و دلیرآسا قصد این راه کن در او ماسا. سنائی . از کس و ناکس ببرخاقانی آسا در جهان هیچ صاحب درد را صاحب دوائی برنخاست . خاقانی . صبحدم چون کِلّه بندد آه دودآسای من چون شفق در خون نشیند چشم شب پیمای من . خاقانی . فلک کج روتر است از خط ترسا مرا دارد مسلسل راهب آسا. خاقانی .
آسا. (نف مرخم ) مخفف آسای . آسایش دهنده . آسایش گیرنده :تن آسا. جان آسا. دل آسا. روان آسا. کم آسا : کم آسا و دمساز و هنجارجوی سبکیاب و آسان رو و تیزپوی . اسدی . ◄ آراینده یا آسایش دهنده : در گه کین معرکه آرای رزم در دم عیش انجمن آسای بزم . کاتبی .