آسمانه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
آسمانه . [ س ْ / س ِ ن َ / ن ِ ] (اِ) سقف .سَمْک . عرش . آشکوب . اَشکوب . آسمانخانه : تا همی آسمان توانی دید آسمان بین و آسمانه مبین . عماره . وز دژم روی ابر پنداری کآسمان آسمانه ای است خدنگ . فرخی . همی پیچید سر را بر بهانه گهی دیدی زمین گه آسمانه . (ویس و رامین ). در و دیوار و بوم و آسمانه نگاریده بنقش چینیانه . (ویس و رامین ). کنون لاجرم چون سخن گفت بایدْت بماند ترا چشم بر آسمانه . ناصرخسرو. بین ای مه آسمان و مبین آسمانه را وآهنگ باغها کن بگذار خانه را. مسعودسعد. و قولی دیگر آن است که [ بناء ] آسمانه ٔ خانه باشد که مبنی نباشد، چون آسمانه ٔ خیمه و خباء عرب . (تفسیر ابوالفتوح رازی ). از آسمانه ٔ ایوان کسری اندر ملک ترا رفیعتر است آستانه ودرگاه . انوری . ز جاه تو نه عجب کاختران کرانه کنند بر آسمان ز موازات آسمانه ٔ تو. انوری . شرار آتش عزمش ز فرط استعداد بر آسمانه ٔ گردون نشست و اختر شد. کمال اسماعیل . ◄ آسمان : ز تنگنای زمینم هزار آسیب است برای عیش فراخ آسمانه میجویم . کمال اسماعیل .