واژه‌جو

آسموغ

/vâže/

لغت‌نامه دهخدا ـ ویرایش دوم

آسموغ . (اِخ ) نام دیوی از تابعان آهرمن که سخن چینی و دروغ گفتن میان دو کس و جنگ انداختن دو تن بدو متعلق است . (جهانگیری ). آشموغ : گفته اش جملگی دروغ بود او سخن چین چو آسموغ بود. طیان . چنین قصه ها خود نباشد دروغ نماند بافسانه ٔ آسموغ . ؟(از کتاب موسوم بخرم بهشت، از انجمن آرا).

معنی آسموغ | واژه‌جو