آسوده
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
آسوده . [دَ / دِ ] (ن مف / نف ) فارغ . فراغ یافته : نباید که آسوده باشد سپاه نه آسوده از رنج تدبیر شاه . فردوسی . چو از جنگ این لشکر آسوده شد بلشکرگه شاه پرموده شد. فردوسی . ببد شاه چندی بدان رزمگاه چو آسوده شد شهریار و سپاه ... فردوسی . هر جا که دلی هست ز غم فرسوده ست کس نیست که از رنج جهان آسوده ست . کمال اسماعیل . ◄ دور. جدا : بتو آسوده بودم از همه غم تو بمردی ّ و من نیاسایم . مسعودسعد. ◄ خوش : تن آسوده دارید یکسر ببزم که زود آید اندیشه ٔ روز رزم . فردوسی . ◄ با خاطری مجموع . مطمئن : اگر از خویش برون آمده ای چون مردان باش آسوده که دیگر سفری نیست ترا. صائب . ◄ مستریح . بی مشقت . آرام یافته . بی ترس . بی هراس و بیم از بدی و مصائب . جمام : وطلیعه ها نامزد کرد و مردم آسوده و من بازگشتم . (تاریخ بیهقی ). تا خلایق روی زمین آسوده و مرفّه پشت بدیوار امن و فراغ آوردند. (کلیله و دمنه ). ◄ آرمیده . تسکین یافته . مقابل شورانیده : چنین گفت شاپور [ طائر ] بدنام را که از پرده چون دخت بهرام را بیاری ّ و رسوا کنی دوده را بشورانی این کین آسوده را... فردوسی . ◄ فارغ البال : آسوده زهرچه نیست میباید زیست وآزاده ز هرچه هست می باید بود. سلمان ساوجی . ◄ ماندگی گرفته . مقابل مانده : بخفتی ّ و آسوده برخاستی ز نو باز جنگی بیاراستی . فردوسی . یکی اسب آسوده را برنشست رخ از خون دیده شده چون کبست . فردوسی . برآسود روزی بر آنجایگاه چو آسوده گشت اسب و شاه و سپاه بکشمیهن آمد بهنگام روز... فردوسی . جهاندار [ افراسیاب ] چون بخت برگشته دید دلیران توران همه کشته دید بیفکند شمشیر هندی ز دست یکی اسب آسوده را برنشست خود و سرکشان سوی توران شتافت کز ایرانیان کام کینه نیافت . فردوسی . بدان جایگه شاه ماهی بماند چو آسوده شد باز لشکر براند. فردوسی . چو آسوده تر گشت شاه و ستور بیاورد لشکر سوی شهرزور. فردوسی . و هر پیک مانده نامه به پیک آسوده دادی و نامه زودتر بجای مقصود رسیدی . ◄ بی رنج : ز فرمان سرآزاده و ژنده پوش ز آواز بیغاره آسوده گوش . فردوسی . ◄ بی رنج و عذاب و لوم ِ نفس لوامه . بی اضطراب وجدانی : کسی خسبد آسوده در زیر گل که خسبند از او مردم آسوده دل . سعدی . ◄ متمتع. مُلتذّ : سرش گشت از اندیشه ٔ دل گران بخفت و نه آسوده گشت اندر آن . فردوسی . ◄ از کفک و جوش فرونشسته (باده ) : باده ٔ روشن و آسوده و صافی چو گلاب ساقی دلبر و شایسته و شیرین چو شکر. فرخی . روز و شب در بر تو کودک بالیده چو سرو سال و مه در کف توباده ٔ آسوده چو زنگ . فرخی . ◄ مَدفون . آرام یافته در قبر و خاک : قتیبه در ناحیت رباط سرهنگ، در دیهی که آن را کاخ خوانند آسوده است و از ولایتها پیوسته آنجا روند بزیارت . (تاریخ بخارای نرشخی ). ◄ در حال راحت باش : نباید که ایمن شوی از کمین سپه باشد آسوده در دشت کین . فردوسی . ♦ امثال : رسیده آسوده باشد . (کشف المحجوب )؛ آنکه بمطلوب و مراد دست یابد آرام گیرد. مسجد گرم و گدا آسوده . یک تن آسوده در جهان دیدم آن هم آسوده اش تخلص بود. ؟
آسوده . [ دَ] (اِخ ) ظاهراً تخلص شاعری . رجوع به سطر فوق شود.