آسکون
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
آسکون . (اِخ ) آبسکون . بحر خزر. دریای قزوین . آرقانیا. هیرکانی . دریای مازندران . دریای گیلان، و آن را بغلط قلزم نیز گفته اند : باد اندر او وزیده ز پهنای آسکون ابر اندر او گذشته ز بالای قیروان . ازرقی . میغ از تو بر اسب آسکون تاخت میدان فلک پلنگ وش ساخت . خاقانی . چه مایه دارد در پیش طبع او دریا چه پایه دارددر نزد آسکون فرغر؟ قاآنی . و ظاهراً بمعانی دیگر آبسکون نیز آید.