آسیاسنگ
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
آسیاسنگ . [ سیا س َ ] (اِ مرکب ) سنگ آسیا. حجر طاحونه . رحی : یکی آسیاسنگ را درربود به نزدیک رستم درآمد چو دود. فردوسی . برگرفت آن آسیاسنگ و بزد بر مگس تا آن مگس واپس خزد. مولوی . آسیاسنگ زیرین متحرک نیست لاجرم تحمل بار گران همی کند. (گلستان ). سهمگین آبی که مرغابی در او ایمن نبودی کمترین موج آسیاسنگ از کنارش درربودی . سعدی . نه آنکه بر در دعوی نشیند از خلقی وگر خلاف کنندش بجنگ برخیزد که گر ز کوه فروغلطد آسیاسنگی نه عارف است که از راه سنگ برخیزد. سعدی .