آسیمه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
آسیمه . [ م َ / م ِ] (ص ) مضطرب . مشوش . پریشان خاطر. آشفته : بدان تن در آسیمه گردد روان سپه چون بود شاد بی پهلوان . فردوسی . به ره گیو را دید [ دستان ] پژمرده روی همی آمد آسیمه و پوی پوی . فردوسی . بگفت این وبرخاست و در خیمه شد جهانی ز گفتارش آسیمه شد. فردوسی . نه آسیمه گشت و نه پرسید راز نیایش کنان رفت و بردش نماز. فردوسی . دل یوسف آسیمه شد زآن نهاد به لاحول گفتن زبان برگشاد. شمسی (یوسف و زلیخا). آسیمه بسی کرد فلک بی خبران را وآشفته بسی گشت بدو کار مهیا. ناصرخسرو. آسیمه شد و رنجه دل، تنم را نه غبن ضیاع و عقار دارد. مسعودسعد. ◄ حیران . بشگفتی مانده . متحیر. متعجب . خیره . حیرت زده . مبهوت . سرگردان . سرگشته : بدو گفت قیدافه کای نیطقون چرا خیره گشتی بکاخ اندرون همانا که چونین نباشد بروم که آسیمه گشتی بدین مایه بوم ؟ فردوسی . آسیمه شدم هیچ ندانم چکنم من عاجز شدم و کردم بر عجز خود اقرار. مسعودسعد. ◄ دنگ . دنگ و دَلْو. مَنگ : ز دریاتو گوئی که برخاست موج سپاه اندر آمد همی فوج فوج سراپرده بردند از ایوان بدشت سپه از خروشیدن آسیمه گشت . فردوسی . گرفتند هر دو دوال کمر پریشان و غمگین و آسیمه سر. فردوسی . ◄ نه بسامان . ژولیده : بدشت آوریدندش آسیمه خوار برهنه سر و پای و برگشته کار. فردوسی . چو اسب پسر دید گیوش بدست پر از خاک و آسیمه برسان مست . فردوسی . ◄ گیج . بِدُوار : بینداخت ژوبین به پیران رسید زره در برش سر بسر بردرید ز پشت اندرآمد براه جگرْش بغلطید و آسیمه برگشت سرْش . فردوسی . بجوشیدخون از دهان تا جگر تنش سست تر گشت و آسیمه سر. فردوسی . ◄ دهشت زده . بیمناک . هراسیده : یکی بانگ برزد بر او مادرش که آسیمه تر گشت جنگی سرش . فردوسی . دگر خفته آسیمه برخاستند بهر جای جنگی بیاراستند. فردوسی . ور ذرّه بچشم آیدش آسیمه بماند گوید مگر آن از تک اسب تو غباریست . فرخی . روزی درخش تیغ تو بر آتش اوفتاد آتش ز بیم تیغ تو در سنگ شد نهان واکنون چو آهنی زبر سنگ برزنی آسیمه گردد و شود اندر جهان جَهان . فرخی . ز روحه همه مهتران سر بسر بماندند مدهوش و آسیمه سر. شمسی (یوسف و زلیخا). ◄ شتاب زده : کله دار چون بانگ اسبان شنید شد آسیمه از خواب و سر برکشید. فردوسی . و در همه ٔ معانی آسیوَن مرادف آسیمه است . و در فرهنگها باین کلمه معنی کالیوه (اسدی )، شیدا (صحاح الفرس )، دیوانه، دیوانه مزاج، شوریده، شیفته و دست پاچه نیز داده اند. رجوع به آسیمه سار و آسیمه سر و سرآسیمه شود.