آشفته حال
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
آشفته حال . [ ش ُ ت َ / ت ِ ] (ص مرکب ) مجذوب . شوریده در اصطلاح صوفیان : ندانی که آشفته حالان مست چرا برفشانند در رقص دست گشاید دری بر دل از واردات فشاند سر دست بر کائنات (کذا). سعدی . مکن عیب آشفته حالان مست که غرق است، از آن میزند پا و دست . سعدی . ◄ پریشان و بی بضاعت : بدیدار مسکین و آشفته حال . سعدی .