آشفتگی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
آشفتگی . [ ش ُ ت َ / ت ِ ] (حامص )کیفیت و چگونگی و صفت آشفته . خشم . غضب : نیاطوس چون دیدبنداخت نان ز آشفتگی بازپس شد ز خوان . فردوسی . ◄ اختلال : ابتداء آشفتگی دولت بنی العباس اندر سال سیصدوهشت بود پس از هر نواحی اضطراب خاست و شکوه ایشان کم شد. (مجمل التواریخ ). ◄ هرج و مرج : چون آشفتگی برخاست بعد از وفات سلطان، دبیس بن صَدَقه در حدود عراق تغلب کرد... (مجمل التواریخ ). ◄ عشق . وَلَه ْ. شیفتگی : پس آنگه زلیخا بر ایشان نمود کز آشفتگی داستانْشان چه بود. شمسی (یوسف و زلیخا). ◄ جنون : پس آشفتگی باشد و ابلهی که انگشت بر حرف صنعش نهی . سعدی . ♦ آشفتگی آبی ؛ برهم خوردگی و اختلاط آن با رسوب . ♦ آشفتگی چشم ؛ برهم خوردگی و دردگین شدن آن . ♦ آشفتگی دریا ؛ اضطراب و انقلاب و تلاطم و طوفان آن . ♦ آشفتگی موی ؛ کالیدگی آن . ♦ آشفتگی هوا ؛ انقلاب آن . باد یا ابر سیاه یا برف و بوران در آن پیدا آمدن .