آشناور
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
آشناور. [ ش ْ / ش ِ وَ ] (ص مرکب ) شناور. آشناگر. شناگر. آب باز. سابح . سَبّاح : روان اندر او کشتی و خیره مانده ز پهنای او دیده ٔ آشناور. فرخی . بریگ اندر همی شد مرد تازان چو در غرقاب مرد آشناور. لبیبی . آن آشناوشی که خیال است نام او در موج آب دیده ٔ من آشناور است . سیدحسن غزنوی . آن قَدَر دستی که خرچنگ قضا آشناور در محیط نام اوست . عمادی شهریاری . آشناور شود خرد در خون جان بجان کندن افکند بکنار. عمادی شهریاری . دلبسته ٔ روزگار پرزرق شدن یا شیفته ٔ حیات چون برق شدن چون مردم آشناور اندر گرداب دستی زدنست و بعد از آن غرق شدن . سیدحسن اشرف .