آشوبیدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
آشوبیدن . [ دَ ] (مص ) آشفتن . آشفته کردن . ◄ منقلب و متغیر شدن : بایران رسد زین بدی آگهی برآشوبد این روزگار بهی . فردوسی . ◄ خشمگین و آشفته شدن : ١خواهم که بدانم من جانا تو چه خو داری یا از چه برآشوبی یا از چه بیازاری . منوچهری . بغرّد همچو اژدرها چو بر عالم بیاشوبد ببارد آتش و دود از میان کام و دندانش . ناصرخسرو. ◄ شور و غوغا کردن . ◄ تفتین . افساد. ♦ آشوبیدن مغز ؛ پریشان کردن حواس : پیل مستم مغزم از آهن بیاشوبند از آنک گر بیاسایم دمی هندوستان یاد آورم . خاقانی . ♦ بهم برآشوبیدن ؛ بهم ریختن در ستیز و آویز : برآشوبد ایران و توران بهم ز کینه شود زندگانی دژم . فردوسی .