آشکارا
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
آشکارا. [ ش ْ / ش ِ ] (ص، ق، اِ) بی پرده . صریح : یکی بانگ برزد [ پلاشان ] به بیژن بلند منم گفت شیراوژن دیوبند بگوآشکارا که نام تو چیست که اختر همی بر تو خواهد گریست . فردوسی . ◄ روی، مقابل پشت . ظاهر، مقابل باطن . صورت، مقابل معنی : تفو باد بر این گزند جهان بتر زآشکارا مر او را نهان . فردوسی . خنک آنکه آباد دارد جهان بود آشکارای او چون نهان . فردوسی . بجز داد و خوبی نبد در جهان یکی بود با آشکارا نهان . فردوسی . به بینیم تا کردگار جهان در این آشکارا چه دارد نهان . فردوسی . بگیتی ز نیکی چه چیز است گفت هم از آشکارا هم اندر نهفت . فردوسی . پس چشمه در تیره گردد جهان شود آشکارای گیتی نهان . فردوسی . همی گفت این سخن دل با زبان نه سخن را آشکارا چون نهان نه . (ویس و رامین ). ◄ علانیه، مقابل سِر : به ایزد و بزینهار ایزد و بدان خدای که نهان و آشکارا خلق داند... تا... منوچهربن قابوس طاعت دار... سلطان باشد... دوست او باشم . (تاریخ بیهقی ). در بسته بروی خود ز مردم تا عیب نگسترند ما را در بسته چه سود و عالم الغیب دانای نهان و آشکارا؟ سعدی . ◄ مشهود. مرئی . پدیدار. ظاهر. پیدا : هنر خوار شد جادوئی ارجمند نهان راستی، آشکارا گزند. فردوسی . مار تا پنهان باشد نتوان کشت او را نتوان کشت عدو تا آشکارا نشود. منوچهری . چه بودی که مرگ آشکارا شدی سکندر هم آغوش دارا شدی ؟ نظامی . بسر مناره اشتر رود و فغان برآرد که نهان شدستم اینجا مکنیدم آشکارا. مولوی . ◄ بظاهر : وز ایشان یکی زنده اندر جهان ممان آشکارا نه اندر نهان . فردوسی . بسی چشم سَرم دید آشکارا دوچندان چشم سِر اندر نهان دید. مسعودسعد. ◄ مکشوف : من آوردمش نزد شاه جهان همه آشکارا بکردم نهان . فردوسی . ◄ عالم شهادت، مقابل عالم غیب : از آن دادگر کو جهان آفرید ابا آشکارا نهان آفرید. فردوسی . بر او آفرین کو جهان آفرید ابا آشکارا نهان آفرید. فردوسی . ◄ آشکارا، در آشکارا؛ علناً، مقابل سِرّاً : نجوید جز ازراستی در جهان چه در آشکارا چه اندر نهان . فردوسی . رسیدند پس یک بدیگر فراز سخن رفت چند آشکارا و راز. فردوسی . نپیوست خواهد جهان با تو مهر نه نیز آشکارا نمایدْت چهر. فردوسی . ◄ هویدا. روشن . آشکار. بیّن .بدیهی . ضروری . واضح . عیان . مبین . جلی . جلیه . اَبلَج . ◄ بالعیان . عیاناً. قِبَلاً. جهرةً. ♦ آشکاراتر ؛ ابدی . اظهر. اجلی . ابین . اَعلَن . اَصرح . اَوضَح . اجهر. ♦ آشکارا کردن ؛ افشاء، علنی کردن : خوش آمدْت گفتار آن دلنواز بکرد آشکارا و بنمود راز. فردوسی . عادت ملوک عجم چنان بودی که از سر گناهان درگذشتندی الااز سه گناه، یکی آنکه راز ایشان آشکارا کردی ... (نوروزنامه ). ۩ اظهار. ابراز : بدو راز بگشاد و گفت این سخُن بجز پیش جان آشکارا مکن . فردوسی . ۩ پیدا، پدید، پدیدار کردن : زمین آشکارا کند دشمنی بجوشد دل مرد آهرمنی . فردوسی . بیاورد و کرد آشکارا نهان به پیش جهاندیدگان جهان . فردوسی . هر آن چیز کاندر جهان سودمند کنم آشکارا گشایم ز بند. فردوسی . ۩ جهر. جهار. اجهار. مجاهره . اِسرار. اخفاء. تصریح . تشییع. عرض . ♦ آشکارا کردن راز ؛ افشاکردن آن . اذاعه : بگفت این و گریان بیامد ز پیش نکرد آشکارا بکس راز خویش . فردوسی . ♦ آشکارا گشتن، آشکارا گردیدن، آشکارا شدن ؛ شایع شدن . ظاهر گردیدن : در اول فتوح خراسان که ایزد تعالی ... خواست که مسلمانی آشکاراتر گردد. (تاریخ بیهقی ). ۩ هویدا، پیدا، پدیدار، پدید، ظاهر، ساطع، لایح شدن : بدان آفریدش خدای جهان که تا آشکارا شود زو نهان . فردوسی . پراکنده گردد بدی در جهان گزند آشکارا و خوبی نهان . فردوسی . فضل را هرچند که پنهان دارند آشکارا شود. (تاریخ بیهقی ). ۩ از پرده برآمدن : پس از این آشکارا گردید کار رضا علیه السلام . (تاریخ بیهقی ). ♦ نفس آشکارا کشیدن زمین ؛ مقابل نفس دزده، و دزدیده در نزد عامه . حرارتی را گویند که در چهل و پنجم روز زمستان (١٥ بهمن ) در هوا محسوس گردد. ◄ تصریح . اعراض . شیوع . استعلان . بیان . ظهور. ◄ آزرم .
مترادف و متضاد واژهدان
آشکار، افشا، بیپرده، بین، پدیدار، پیدا، جلوت، جهرا، صریح، ظاهر، علانیه، علنا، علنی، علیالظاهر، فاش، مرئی، مشهود، معلوم، مکشوف، واضح، هویدا (متضاد: پوشیده، درخفا، مخفی، مستور، ناآشکارا، نهانی، نهفته)
فرهنگ طیفی واژهدان
صریح، بیرودربایستی، باز