آشکاره
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(شُ یا ش ِ رِ) (ص.) پیدا، معلوم، آشکارا.<br>
فرهنگ فارسی معین
(شُ یا ش ِ رِ) (ص.) پیدا، معلوم، آشکارا.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
آشکاره . [ ش ْ / ش ِ رَ / رِ ] (ص، ق، اِ)آشکار. آشکارا. پدید. هویدا. پیدا. ظاهر. معلوم : و سختی بعالم آشکاره گشت . (تاریخ سیستان ). گل عاشق شه است و چو دیدار او بدید گشت آشکاره از دل راز نهان گل . مسعودسعد. فرصت شمر طریقه ٔ رندی که این نشان چون راه گنج بر همه کس آشکاره نیست . حافظ. ◄ علن : یکی نام گفتی مر او را پدر نهانی دگر آشکاره دگر. فردوسی . ◄ متجاهر. متجاسر : دزدیست آشکاره که نستاند جز باغ و حایط و زر و ابکاره . ناصرخسرو. ♦ آشکاره شدن ؛ اعلان شدن . ظهور : و محبت امیربا جعفر اندر دل مردمان جایگیر دید و شعار او آشکاره . (تاریخ سیستان ). ♦ آشکاره کردن ؛ فاش کردن . افشا کردن . افشاء. (زوزنی ). تشهیر : ز باده خوردن پنهان ملول شد حافظ ببانگ بربط و نی رازش آشکاره کنم . حافظ. ♦ آشکاره کردن اسلام ؛ اعلای کلمه ٔ آن : نوشته نام سلطان بر مناره شده زو دین اسلام آشکاره . (ویس و رامین ). ♦ به آشکاره ؛ علناً. جهراً. بالعلانیه . علانیةً. فاش . جهاراً : نه هرکه هست سخن گوی هم سخن دانست به آشکاره همی گویم این نه پنهانی . کمال اسماعیل . و آشکاره به تمام معانی آشکار و آشکارا آمده است .