آشکار
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
آشکار. [ ش ْ / ش ِ ] (ص، ق، اِ) (از پهلوی آشکاراک ) ظاهر. بارز. مشهود. مرئی . روشن . هویدا. پیدا. پدید. پدیدار. مکشوف . جلی . جلیه . واضح . عیان . محسوس . مقابل مخفی، پنهان، نهان، ناپیدا، ناپدید، نهفته : ازو دان فزونی ازو دان شمار بد و نیک نزدیک او آشکار. فردوسی . ز زخمش [ زخم روزگار ] همه خستگانیم زار بود زخم پنهان و درد آشکار. اسدی . هست ذرات خواطر وافتکار پیش خورشید حقایق آشکار. مولوی . ◄ رُک . بی پرده . صریح . واضح . علنی . پوست کنده . بی رودربایستی . علی رؤس الاشهاد : سعدیا چندان که میدانی بگوی حق نشاید گفتن الا آشکار. سعدی . ◄ فاشی . فاش . ذایع. شایع. آشکارا. آشکاره : رازها را می کند حق آشکار چون بخواهد رُست تخم بد مکار. مولوی . ◄ علانیه . علن . مقابل رازو سر : توئی کرده ٔ کردگار جهان شناسی همی آشکار و نهان . فردوسی . سِرّ تو دیگر بُد آشکار دگر سِرّْ یکی بود و آشکار مرا. ناصرخسرو. مرا بعشق تو طشت ای پسر ز بام افتاد چه راز ماند طشتی بدین خوش آوازی خوش است عشق اگر آشکار یا راز است خوش است با توام ار آشکار یا رازی . سوزنی . ◄ ظاهر. مقابل نهان و باطن : ای بهر بابی دو دست تو سخی تر زآسمان ای نهان تو بهر کاری نکوتر زآشکار. فرخی . سوی قوی نهان من از چشم دل نگر غره مشو به سست و ضعیف آشکار من . ناصرخسرو. ◄ مُبرز. مُبین . متجاهر. بیّن : اگر هیچ دشمن ترا نیست کس جهان دشمن آشکار است و بس . اسدی . ◄ شهود. شهادت . مقابل غیب : چنین است فرجام کار جهان نداند کسی آشکار و نهان . فردوسی . ◄ صورت، مقابل معنی : از آن بِه ْ چه در آشکار و نهان که آرد یکی چون خود اندر جهان ؟ اسدی . ◄ حواس خمسه ٔ ظاهره : بدین آشکارت ببین آشکار نهانیت را برنهانی گمار. رودکی . ◄ مخفف به آشکار. صورةً، مقابل معناً : فریدون فرخ که او از جهان بدی دور کرد آشکار و نهان . فردوسی . برهنه بدی کآمدی در جهان نبد با تو چیز آشکار و نهان . اسدی . ◄ در جلوت، مقابل خلوت . جهراً، مقابل خفیةً. علانیةً. علناً، مقابل سِرّاً : نویسند نامه بشاه جهان سخن هرچه رفت آشکار و نهان . فردوسی . ♦ آشکار شدن (گشتن ) ؛ ظاهر شدن . تجلی کردن . استبانه . ابانه . برح . براح . جلاء. انجلاء. و رجوع به معانی آشکار شود : شاه چون خورشید رخشان است و دشمن چون شب است شب شود پنهان چو گردد نور خورشید آشکار. معزی . ♦ آشکار کردن ؛ اظهار. الاحه . تشهیر. ابداء. اعلان . (زوزنی ). فاش کردن . افشاء. بَوح . بدح . تجلیه . بث ّ. بیان . تأویل . تفسیر. تفصیل . ایضاح . اجهار. اشاعت . تشییع. اذاعه . جهره . جَهر. تصریح .(دهار). اشاعه . کشف . عرض . ابانه . اخفاء . تحصیل . بثاث . تبثیث . اعلان کردن . اظهار کردن . ابراز و مکشوف و افشاء کردن . مقابل پوشیدن، نهفتن، پنهان کردن، و راز داشتن : که خراد برزین برِ شهریار سخنهای پوشیده کرد آشکار. فردوسی . کی نامور دادشان زینهار [ دیوان را ] بدان تا نهانی کنند آشکار. فردوسی . صاحب غازی در نیشابور شعار ما را آشکار کرده بود و خطبه بگردانیده . (تاریخ بیهقی ). ۩ رَفع. نَشر. نمودن : بفرمایدش تا سوی شهریار شود تا سخنهاکند آشکار. فردوسی . عمرکرد اسلام را آشکار بیاراست گیتی چو باغ بهار. فردوسی . و قتیبةبن طغشاده، بخارخدات با ده هزار مرد بیامد و علامت سپاه آشکار کرد وبا زیادبن صالح جنگ درپیوست . (تاریخ بخارای نرشخی ). ♦ آشکار گفتن ؛افاصه . بیان . مفاوصه . ابانه . ♦ آشکار و نهان، آشکار و نهفت ؛ سِرّ و علن . سِرّ و علانیه . ظاهر و باطن . صورت و معنی . خلوت و جلوت . غیب و شهود. غیب و شهادت : همه هرچه دید آشکار و نهفت به پیش پدر یک بیک بازگفت . فردوسی . ♦ آشکار و نهان ندانستن ؛ از هیچ چیز آگاه نبودن : پدر مرده و ناسپرده جهان نداند همی آشکار و نهان . فردوسی . ♦ آشکار و نهفت کسی با کسی بودن ؛ محرم اسرار او بودن . چیزی از او در پرده نداشتن . ظاهر و باطن با او یکی داشتن : بایزدگشسب آن زمان شاه گفت که با او بدش آشکار و نهفت که چون بینی این کار چوبینه را بمردی بپای آورد کینه را. فردوسی .