آغازیدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
آغازیدن . [ دَ ] (مص ) ابتداء. شروع .افتتاح . آغاز کردن . آغاز نهادن . گرفتن . سر گرفتن . بنا نهادن . بنیاد. برداشت کردن . برداشتن : مرد مزدور اندرآغازید کار پیش او دستان همی زد بی کیار . رودکی . گه کشتی بیامد پیر نوساز (کذا) دگر گرد و نهاد دیگر آغاز. کسائی (از صحاح الفرس ). چو آغازی از جنگ پرداختن بود خواب را بر تو بر، تاختن . فردوسی . اگر فیلفوس این نوشتی بفور تو هم رزم آغاز و بردار شور. فردوسی . اگر شاخ بد خیزد از بیخ نیک تو با شاخ تندی میاغاز ویک . فردوسی . که جز مرگ را کس ز مادر نزاد ز کسری بیاغاز تا نوش زاد. فردوسی . جنگی که تو آغازی صلحی که تو پیوندی شوری که تو انگیزی عذری که تو پیش آری . منوچهری . با چنین کم دشمنان کی خواجه آغازد بجنگ اژدها را جنگ ننگ آید که با حربا کند. منوچهری . من آغازیدم عربده کردن و او را مالیدن تا چرا حدّ ادب نگاه نداشت پیش خوارزمشاه و سقطها گفت . (تاریخ بیهقی ). همی این چرخ بی انجام عمرت را بینجامد پس اکنون گر تو کار دین نیاغازی کی آغازی . ناصرخسرو. همه فرجامهات مسعود است محکم آغاز هرچه آغازی . ابوالفرج رونی . هر زمان نوحه ای نو آغازید چون بپایان رسد ز سر گیرید. مسعودسعد. هر زمان ماتمی بیاغازم هر نفس نوحه ای بیفزایم . مسعودسعد. باز حدیث حرب بود که با خاقان آغازید. (مجمل التواریخ ). چون ... فضیحت خویش بدید. [ شتربه ] ... بسیجیده جنگ آغازد. (کلیله و دمنه ). چون سماع آمد ز اول تا کران مطرب آغازید یک لحن گران . مولوی . گر بیاغازید نصحی آشکار ما کنیم این دم شما را سنگسار. مولوی . ◄ فتالیدن . (تحفةالاحباب اوبهی ). ◄ قصد و اراده کردن . (برهان ).