آغالش
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
آغالش . [ ل ِ ] (اِمص ) عمل و اسم مصدر آغالیدن . بدآموزی و تحریک و انگیختن و تحریض و تحریص و اغراء و تهییج و برفژولیدن و وژولیدن بجنگ و فتنه و فساد و خصومت . تحریش و ایساد و تغریش میان دو جانور. تیز کردن کسی را بر دیگری . شورانیدن بر یکدیگر. خبث کردن میان دو تن . میان دو کس بزیان بردن : من ز آغالشت نترسم هیچ گر بمن شیر را برآغالی . فرالاوی . برآغالش هر دو آغاز کرد بدی گفت و نیکی همه راز کرد. ابوشکور. خویشتن پاک دار و بی پرخاش رو به آغالش اندرون مخراش . دقیقی یا لبیبی . به آغالش هر کسی بد مکن نشانه مشو پیش تیر سخن . اسدی . بدو گفت نیو این هنر کار تست ترا شاید این نام و این رزم جست بخندید بیگاو و گفت این مباد کز آغالش تو دهم سر بباد. اسدی . در این باب سفاح را همی گفت و آغالش همی کرد که تا بومسلم را نخوانی و نکشی کار تو استقامت نگیرد. (مجمل التواریخ ).