آغالیدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
آغالیدن . [ دَ ] (مص ) انگیختن و تحریک و اغرا و برشورانیدن و تیز کردن بر خصومت و جنگ و فتنه . بشورانیدن بر کسی . آشوفتن کسی بر دیگری : شتربه ... گفت واجب نکند که شیر بر من غدر کند لیکن او را بدروغ بر من آغالیده باشند. (کلیله و دمنه ). بر آغالیدنش استیز کردند بکینه چون پلنگش تیز کردند. ابوشکور. تو لشکر برآغال بر لشکرش بیکبار تا خیره گردد سرش . فردوسی . مطربان را بهم برآغالد وز میانه سبک برون کالد. مسعودسعد. سگ سگ است ارچه بیاغالندش کاستخوان خواره ٔ شیر اجم است . خاقانی . و رجوع به برآغالیدن و بیاغالیدن شود. ◄ آشوفتن . پریشان و پراکنده کردن . بر باد دادن : بگرد عارض آن زلف را بیاغالد بروم قافله ٔ زنگبار بگشاید. حسن کاشی . برای این معنی رجوع به آغالیش شود. ♦ برآغالیدن چشم بر کسی ؛ دریدن چشم بر روی کسی از روی غضب، یا بگوشه ٔ چشم دیدن در او به تحقیر. حملقه : که با خشم چشم ار برآغالدت بیک دم هم از دور بفتالدت . اسدی . رجوع به آغول و آغیل و چشم آغیل شود. محارشه ؛ سگان را بر یکدیگر برآغالیدن . (زوزنی ). ♦ بر یکدیگر برآغالیدن ؛ توریش . (زوزنی ). ◄ ناجویده فروبردن . بلع. اوباریدن . (برهان ). ◄ تنگ فراگرفتن . (برهان ). و این مصدر متعدی است و از آنروآغالانیدن و آغالاندن نیامده است .