آغوش
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
آغوش . (اِ) آگوش . آگش . بغل . میان دو دست فراهم آورده چون از آن دو، دائره واری کنند : پیری آغوش باز کرده فراخ تو همی گوش با شکافه ٔ غوش . کسائی . سیاوش فرود آمد از نیل رنگ پیاده گرفتش [ پیران را ] به آغوش تنگ . فردوسی . گرفتش به آغوش کاوس شاه ز زالش بپرسید و از رنج راه . فردوسی . ز من بد سخن نشنود گوش تو جدائی نجویم ز آغوش تو. فردوسی . همی تیره بینم دل و هوش تو همی گور بینم در آغوش تو. فردوسی . تو بندوی را سر به آغوش گیر مگو ایچ گفتارنادلپذیر. فردوسی . در آغوش آنچنان گیرم تنت را که نَبْوَد آگهی پیراهنت را. نظامی . می باش چو خار حربه بر دوش تا خرمن گل کشی در آغوش هزار آغوش را پر کرده از خار یک آغوش از گلش ناچیده دیّار. نظامی . وصال دولت بیدار ترسمت ندهند که خفته ای تو در آغوش بخت خواب زده . حافظ. مرگ اگر مرد است گو نزد من آی تا در آغوشش بگیرم تنگ تنگ من از او عمری ستانم جاودان او ز من دلقی رباید رنگ رنگ . ؟ و این کلمه غیر از بَر و کِنار فارسی و حجر عربی است، چه در بر گرفتن و در کنار گرفتن تنها با یک دست نیم حلقه کرده و با یک سوی تن گرفتن باشد.و بغل در استعمال کنونی اعم از آغوش و بر و کنار است : یکی ساعت از وی نبودش قرار در آغوش بودیش یا در کنار. شمسی (یوسف و زلیخا). ◄ توسعاً، گردن : ور نبود دلبر همخوابه پیش دست توان کرد در آغوش خویش . سعدی (گلستان ). ♦ در آغوش گرفتن ؛ به آغوش کشیدن . در میان دو دست فراهم آورده، بخود دوسانیدن کسی یا چیزی را. ♦ یکدیگر را در آغوش کشیدن ؛ تعانق . معانقه . ◄ آن مقدار از گیاه یا چوب و کاغذ و مانند آن که به آغوش توان برداشت : یک آغوش ؛ یک بَغل . آن روی او بسان یک آغوش غوش خشک وآن موی او بسان یک آغوش غوشنه . یوسف عروضی . هزارآغوش را پر کرده از خار یک آغوش از گلش ناچیده دیّار. نظامی . ♦ آغوش بستن کتاب ؛ ضبر کتب . (ادیب نطنزی ). ♦ یک آغوش از هر چیز که باشد ؛ حزمه . ♦ یک آغوش کتاب یا کاغذ ؛ اضباره . ♦ یک آغوش گیاه ؛ ضغث . ◄ نامی از نامهای غلامان و بندگان ترک : ای خواجه ٔ ارسلان و آغوش فرمان ده خود مکن فراموش . سعدی . وشاقی پریچهره در خیل داشت که طبعش بدو اندکی میل داشت ... مگر پاسبانت فراموش شد که دستت در آغوش آغوش شد؟ سعدی .